خرید بک لینک

در این گزارش، تازه‌ترین اطلاعات درباره «خداحافظی با اوگاندا و دیدار از فیلیپین» را می‌خوانید.

پس از سه سال باید از همۀ چیزهایی که خرد خرد ساخته بودم دل می کندم، از دوستی ها، از گل و گیاه ها، از باغی که آن همه برای زیباتر شدنش زحمت کشیده بودیم، از آرامش عجیبی که تمام وجودم را انباشته بود و دست آخر از گربه هایم. دائم به خودم می گفتم تا نرفتم باید بیشتر به ابرها نگاه کنم، به ابرهای خوشگل و بی نظیر اوگاندا، به خودم می گفتم باید بیشتر توی ایوان خانه بنشینم و به گل هایم خیره شوم، یا بیشتر با گربه هایم بازی کنم. طوری که انگار باورم نمی شد قرار است بروم، همه چیز را تا دو روز مانده به سفر دست نخورده گذاشته بودم و هر کس می پرسید بار و بندیلتان را بسته اید، می گفتم: «نه، زود است!» خلاصه که دل کندن سخت بود، خیلی. بسیاری از گل هایم را دادم به کسی که خانه اش مثل بهشت است و دلش به وسعت تمام اقیانوس های جهان. خیالم از جانب گربه ها هم راحت است چون می دانم کسی که قرار است به جای ما ساکن آن خانه شود، عاشق گربه است. اما چه باید می کردم با بغضی که گلویم را می فشرد. عجیب به این سرزمین عادت کرده بودم و چه خوب شد شب های آخر را در کنار دوستان جان و جانان سپری کردیم و به یادگار در ذهنم ماند. با کوله باری از تجربه و امید بالاخره دل کندم و راهی شدم.

حالا قریب به یک هفته است در شهر مانیلای فیلیپین هستم اما قلبم همچنان برای کامپالا می تپد! کسی چه می داند شاید یک روز دوباره گذارم به کامپالا افتاد. مثلاً در سفری خانوادگی با پسر و نوه ام و بعد من برای نوه ام که در دل امید دارم دختر باشد تعریف خواهم کرد که از سال 2015تا 2019 در اوگاندا زندگی کرده ام و از خاطره هایم و از انسان های شریفی که دیدم و شناختم خواهم گفت. 

در این یک هفته متوجه شده ام که دیگر تمایلی به زندگی در شهرهای بزرگ و شلوغ را ندارم. از دود و ترافیک و صدای بوغ بیزارم. هنوز برای قضاوت زود است و می دانم این جا هم بسیار تجربه کسب خواهم کرد. می دانم بسیار خواهم آموخت اما مانیلا شهری نیست که بتوانم دوستش بدارم. در خیابان هایش که قدم می زنی بوی تند ادرار به مشام می رسد و نمی دانم اگر باد نمی آمد چه طور می شد این شهر را تحمل کرد. نظام سرمایه داری و فرهنگ مصرف گرایی چهرۀ شهر را نازیبا کرده. حدود چهل میلیون نفر در این شهر زندگی می کنند و آسمان خراش های عظیم  و بزرگراه هایی که انگار تا ابد ادامه دارند آدم را به وحشت می اندازد. طبیعی است که مانیلا بزرگ ترین زاغۀ جهان را داشته باشد. همه جا در سطح شهر می شود مردم بی خانمان و فقیر دید. با همۀ این ها طبق نظر کسانی که مدتی است این جا زندگی می کنند، شهر از امنیت نسبی برخوردار است و از ترس پلیس کسی جرئت کار خلاف را به خود نمی دهد، حداقل در مناطقی که زاغه نیست. کافی است اخبار سیاسی و اجتماعی فیلیپین را کمی دنبال کنید، آن وقت پی می برید منظورم از بزرگ ترین زاغۀ جهان چیست. مثلاً می توانید در یوتیوب زاغۀ توندو در مانیلا را سرچ کنید و با چشمان خودتان ببینید مردم در چه وضعیتی زندگی می کنند.

بگذارید از معایبش بگذریم و کمی هم به محاسنش بپردازیم.

اگر بخواهید اینجا زندگی کنید اصلاً مجبور نخواهید شد از دیار خودتان گردو و کشمش و خامه و خلاصه هر چیزی که ممکن است در دیار غربت پیدا نکنید، بار کنید و بیاورید چون هر چیزی که بخواهید این جا پیدا می شود، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد! همه چیز بسیار ارزان است البته برای کسانی که درآمدشان به دلار باشد نه به ریال. تا دلتان بخواهد رستوران با کیفیتِ ژاپنی و چینی و کره ای هست که فهرست غذایشان به هر حال راضی تان می کند. اینجا علاقۀ شدیدی به ماساژ دارند و از هر جایی که رد می شوی یک سالن ماساژ هست و کار به جایی رسیده که شب ها کنار ساحل ماساژورهای سیاری را می بینی که مردانِ نیمه لخت را روی صندلی نشانده و مشت و مال می دهند.

با این که کنار دریاییم رطوبت هوا به هیچ عنوان حس نمی شود (البته الان ماه فوریه است و به اصطلاح زمستان) اما دمای هوا گویا در تابستان هم از سی و دو درجه بیشتر نمی شود. فیلیپینی ها گویا علاقه ای به این هوا ندارند و دائم در مراکز خرید یا توی تاکسی و ماشین و خانه و خلاصه همه جا با کولر گازی دما را 22 درجه یا حتی کم تر نگاه می دارند. حالا پس از یک هفته یاد گرفته ام که هر جا می روم ژاکتی همراهم باشد که یخ نکنم بخصوص در فروشگاه ها یا بیمارستان.

مثلاً همین چند روز پیش برای زدن واکسن به بیمارستان رفته بودم و آن قدر سرد بود که بدنم مور مور می شد و با خودم گفتم حتماً سرمای شدیدی خواهم خورد که البته به خیر گذشت و قسر در رفتم.

یا مثلاً برای خرید سیم کارت به مرکز خرید رفتم و نتیجه گرفتم از دفعات بعد باید حتماً ژاکتی گرم همراه خوردم ببرم. تا یادم نرفته بگویم اتفاق جالبی موقع خرید سیم کارت برایم افتاد. وقتی پول سیم کارت را پرداخت کردم و فروشنده آن را جلویم روی پیشخوان گذاشت، دیدم چهار رقم آخرش دقیقاً شبیه چهار رقم آخر شماره ای است که در اوگاندا داشتم. به فال نیک می گیرمش. 

فعلاً هیچ گلخانه ای که بتوانم گل بخرم و آپارتمان کوچک این جا را هم باب میلیم کنم پیدا نکرده ام اما نا امید نیستم.

بله، به امید روزهای خوش

 

 

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:25

صفحه بندی