خرید بک لینک

آنچه تاکنون درباره «قسمت سوم» منتشر شده است را در ادامه بررسی می‌کنیم.

بازار اواینو

آنقدر سرگرم تماشای شهر و آدم ها بودم که متوجه آفتاب نبودم. فقط گاهی حس می کردم پشت گردنم و روی کتفم می سوزد. اما فکر نمی کردم جدی باشد. پایان سفر متوجه می شوید چه بلایی سرم آمد. مقصد بازار اواینو بود و حس می کردم هر لحظه به قلب شهر نزدیک می شویم. خیابان ها همه سراشیبی بود. انگار دائم همه چیز به عمقش نزدیک می شد. جای سوزن انداختن نبود. مغازه های درب و داغان و فروشنده های دوره گرد همه جا بودند. روی همه چیز خاک نشسته بود. همه جا پر بود از بی خانمان. هر جا را نگاه می کردی بچه پنج شش سالۀ پا برهنه ای نوزادی به پشتش بسته بود و گدایی می کرد. چنین چیزی را در خیابان مولوی، راه آهن و جنوب تهران دیده بودم. این همه گدا و این شلوغی که اصلا نمی شد سر از آن درآورد فقط اینجا دیدم. حتی در هندوستان و بازارهای شلوغش چنین چیزی ندیده بودم. باید اعتراف کنم اگر خودم تنها بودم حتما گم می شدم. سر راهمان به گودال بسیار عمیقی رسیدیم. برای ورود به گودال از سمت شمال چندین مسیر پله مانند درست شده بود و مردم را به درون گودال هدایت می کرد. ظلع جنوبی گودال به سوی خیابان اصلی راه داشت. و توی گودال تا دلتان بخواهد مینی بوس های قراضه سفید و آبی بود. به این مینی بوس ها متوته می گویند و شاید نیمی از بار حمل و نقل عمومی شهر روی دوش آن هاست. تا جایی که من دیدم اتوبوسی برای حمل و نقل شهری وجود ندارد. این گودال عظیم را ترمینال یا هرج و مرج نظم یافته[1] می نامیدند. وقتی از سامانتا پرسیدم این دیگر چه نامی است لبخندی زد و گفت دنبالم بیایید تا خودتان ببینید. ما وارد گودال نشدیم. بلکه دنبال سامانتا وارد ساختمان چهار طبقۀ مشرف به گودال شدیم و پله ها را بالا رفتیم. ساختمان چیزی شبیه تولیدی های خیابان جمهوری بود. طبقه آخر وارد بالکن باریکی شدیم که منظره روبرویش همان گودال بود. مینی بوس ها وارد می شدند و خارج می شدند و هیچ سر درنمی آوردی که در آن ازدحام چطور این کار را می کنند. و برای همین هم بود که اسمش را گذاشته بودند هرج و مرج نظم یافته. فقط خودشان می دانستند چطور وارد و خارج شوند. جالب اینکه فکر می کردی هرگز از ماشین خالی نمی شود. البته اگر بخواهم مرکز شهر را توصیف کنم شاید این بهترین تعریف باشد. هرج و مرج به معنای واقعی. سامانتا جایی آن طرف تر از گودال را نشان داد و گفت بازار اواینو همان است. شاید باورتان نشود اما این بازار سرپوشیده تا چشم کار می کرد گسترده بود. وقتی می گویم سرپوشیده جایی مثل بازار سرپوشیده تهران یا تبریز را تصور نکنید. سقف این بازار از پارچه های ضخیم بود نه آجر یا فلز یا هر چیز دیگری. انگار هزاران قبیله چادر نشین کنار هم چادر زده باشند. ورودی بازار کنار رودخانه ای بود که بوی لجن می داد و می توانستی ببینی مردم کنارش بساط پخت و پز هم دارند. نه که فکر کنید اوگاندایی ها آدم های تمیزی نیستند. اتفاقا بر عکس. اما وقتی سیستم دچار فساد باشد نمی توان انتظار داشت شهرداری وجود داشته باشد و یا حتی اگر هم وجود داشته باشد قدم مثبتی برای مردم بردارد و مردم ذره ذره به نبود امکانات خو می گیرند همانطور که ما در ایران به نبود خیلی چیزها خو گرفتیم.

آن موقع هنوز نمی دانستم غذای محلی اوگاندا چیست و در آن قابلمه های حلبی بزرگ که مردم دورش جمع می شدند چه می پزند. اما حالا می دانم که سیب زمینی، ذرت، لوبیا و یام، کاساوا و موز سبز غذای اصلی مردمی است که می توان گفت دستشان به دهنشان می رسد. حالا می دانم آن غذایی که شبیه سس گوجه بود و کنارش چیزی شبیه خمیر بهم چسبیده بود همان خوراک لوبیا و خمیر کاساوا است. کاساوا چیزی شبیه سیب زمینی است اما بسیار بزرگ تر، سفت تر و بی مزه تر. وقتی این ریشه را می پزند و با هاون می کوبند تبدیل به خمیری سفت می شود که بدون سس لوبیا نمی شود قورتش داد. اما می گویند کاساوا بسیار دیرهضم و مقوی است و برای همین است که مردم کاساوا می خورند که مدت بیشتری سیر بمانند. از کنار بساط خوراک پزی ها وارد بازار شدیم. بازار لباس و کفش های دست دوم. نمی دانم یادتان هست یک زمانی توی ایران تاناکورا می آورند. لباس های دست دومی که الان شنیدم گاهی به خاطر اینکه مارک معروفی دارند خیلی هم گران هستند. همیشه از بویشان حالم بهم می خورد و حتی نمی توانستم وارد مغازه شوم. وقتی مادرم لباس ها را زیر و رو می کرد بیرون مغازه می ایستادم تا نفس بکشم. آن چیزی که در ایران دیدم نسخۀ بسیار تر و تمیز این چیزی بود که اینجا می دیدم. حتی لباس زیر زنانه کثیف و کهنه خرید و فروش می شد. زمین بازار گل آلود بود و به خاطر باران های پی در پی گمانم نمی شد انتظار داشته باشی جای تمیز و خشکی پیدا کنی. قسمتی از بازار مخصوص فروش عمده گوشت بود و کنارش مغازه ای می دیدی که ذرت دانه شده و بادام زمینی در انواع مختلف می فروخت. این جا بادام زمنی مصرف زیادی دارد. همانطور که ما از گردو برای فسنجان استفاده می کنیم، اینجا از بادام زمینی برای درست کردن سسی شبیه سس فسنجان استفاده می کنند و البته تویش مرغ هم می ریزند. و روی همه این مواد خوراکی مگس را هم اضافه کنید. شاید فکر می کنید نگاه من چندان مثبت نیست اما این واقعیت موجود است. پاکیزگی در مرکز شهر هیچ به چشم نمی آمد. نه که فکر کنید همه شهر اینگونه است. همه جای دنیا قسمت بالا شهر و پایین شهر دارد و اینجا هم قصه همان است. برایتان از قسمت های تمیز هم خواهم گفت اگر حوصله کنید. اما در هر حال به نظر من دیدن این بخش شهر اتفاقا لازم است. از هر طرف صدای فریاد فروشنده ها می آمد. توی این بازار واقعا مکاره قسمتی هم به فروش کفش اختصاص داشت. قیمت ها باور نکردنی. کفش آل استار کاملا دست اول فقط بیست و پنج هزار به پول ایران. البته نه الان که دلار سر به فلک گذاشته. هرچند اینجا قیمت ها همان است که بود. فکر کنم برای همه دوست و آشنا ها از این کفش ها خریدم. این تنها بخش جذاب بازار بوده برایم و هست. می نشینی روی یک چهارپایه کوچک و یکدفعه می بینی چندین پسر جوان که دنبال یک لقمه نان هستند موزونگو گویان کفش بارانت می کنند تا بالاخره آنی را که می خواهی بیابند. به دنبال سامانتا از این راهرو به آن راهرو می رفتیم و هیچ سر در نمی آوردم بین آن شلوغی چطور یادش می ماند از کجا رد شده و به کجا خواهد رفت. اما به سلامت از بازار بیرون آمدیم و سامانتا گفت قرار است بزرگترین و زیباترین مسجد اسلامی را ببینیم. مسجد قدافی. آن قدر در ایران مساجد زیبا هست که امیدی نداشتم با چیز خارق العاده ای مواجه شوم اما خب هم فال است هم تماشا. برویم مسجد قدافی.

[1] Organized Chaos

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:25

صفحه بندی