آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «قسمت دوم» را در ادامه بخوانید.
طبق برنامه نه صبح از راننده سازمان خواستیم که ما را دم درب پست مرکزی کامپالا پیاده کند تا سامانتا را ببینیم. کمی همان اطراف قدم زدیم تا سامانتا رسید. پیدا کردنش کار سختی نبو یا شاید هم پیدا کردن ما کار سختی نبود. بهتر است همین حالا برایتان بگویم موزونگو یعنی چه. موزونگو به کسی می گویند که بی هدف پرسه بزند. بنابراین سیاه پوست ها به همه سفیدپوست ها موزونگو می گویند. چون اعتقاد دارند هیچ آفریقایی بی هدف قدم نمی زند تا پرنده ها را نگاه کند. اگر کسی راه می رود حتماً هدفی دارد وگرنه چرا باید راه برود. اوایل برایم خنده دار و حتی گاهی برخوردنده بود اما بعد دیدم که چندان هم بی راه نیست. برای مثال نزدیک خانه ما پیرمرد سفیدپوستی زندگی می کند که صبح ها دوربین شکاری اش را برمی دارد و قدم زنان پردندگان را تماشا می کند. خب وقتی هر روز این کار را بکنی جز موزونگو به چه نام دیگری می شود صدایت کرد؟ همین می شود که کم کم هر سفید پوستی می بینند موزونگو صدایش می کنند. خب طبیعی است که سامانتا به طرف ما آمد چون جز ما دو نفر هیچ سفید پوست دیگری بی هدف کنار اداره پست قدم نمی زد. سامانتا دختری با قد متوسط و بسیار لاغر بود و برخلاف اغلب زنان اوگاندا بهره چندانی از باسن و پستان نبرده بود. سلام داد و یک راست رفت سر اصل موضوع و خلاصه ای از برنامه آن روز را برایمان گفت. قرار بود چهار ساعت پیاده تمام بناها و مکان های دیدنی کامپالا را بگردیم. از بازار محلی شروع کردیم. ناکاسرو مارکت. حالا پس از دو سال و نیم می دانم که این بازار فقط یکی از بازارهای محلی کامپالاست که همه چیز از شیر مرغ گرفته تا جان آدمیزاد در آن پیدا می شود. مثلاً سبزی قورمه سبزی، باقالا، طالبی، انگور، ادویه های هندی و خلاصه هر چه به فکرتان برسد. بیشتر محصولاتی که توی بساط محلی ها پیدا می شد وارداتی بودند و قیمتشان چندان ارزان نبود. اما خب هر چه در بازار تهران بود اینجا هم بود. هفت ردیف راهرو مسقف بود که در و پیکر درست و حسابی نداشت و مردم مثل مور و ملخ در هم می لولیدند. در فضای باز روبروی این هفت راهرو مردم زیر چادرهای موقف بساط کرده بودند و سیب زمینی، پیاز، موز و میوه های محلی و سبزیجات می فروختند. چون دائم باید حواسم می بود پشت سر سامانتا راه بروم و گم نشوم خیلی سریع چند عکس گرفتم. سامانتا هشدار داد که مراقب باشم چون محلی ها خوششان نمی آید از آن ها عکس بگیرم. زمین پر بود از لجن و زباله. یک طرف زنان نشسته بودند و دست و پای ملخ های زنده را می کندند تا سرخشان کنند. گونی های ملخ کنار هم تلنبار شده بود. کنار ملخ فروشی انبه در رنگ های مختلف، زرد و نارنجی و بنفش. حالا می دانم که هر یک طعم بخصوصی دارند. می دانم کدام انبه از همه خوش طعم تر است. اما ان روز فقط با تعجب نگاه می کردم چون تابحال این همه انبه یک جا ندیده بودم. آن طرف تر پر بود از قفس های چوبی پر از مرغ و خروس. برای اینکه از کنارشان رد شویم مجبور بودم بینی ام را بگیرم. بوی بد تا چند فرسخی می رفت. یکی بساط بادمجان داشت. دیگری گوجه. انواع سبزی. و همه اصرار می کردند که چیزی بخریم. اوایل وقتی توی بازار پسر جوانی به سویم می آمد و مچ دستم را می گرفت می ترسیدم اما حالا می دانم به آن ها کری بوی می گویند. همان حمال خودمان. یعنی حمل کننده. کافی بود هزار شیلینگ که تقریبا همان هزار تومان خودمان بود(البته دو سال نیم پیش، حالا ارزش پول اوگاندا سه برابر ایران است، این را هم بگویم که هنوز پس از دو سال و نیم قیمت ها همان است که بود و قیمت دلار هم فرقی نکرده است. این جا هر یک دلار سه هزار و پانصد شیلینگ است. واحد پول اوگاندا شیلینگ است) به آن ها بدهی تا همراهت بیایند و خرید هایت را حمل کنند. جلوتر بساط موز فروشی بود. موز محلی اینجا ریز و بسیار شیرین است. طعمش با موز های تقلبی ایران خیلی فرق دارد. موز واقعی است. دو هزار شیلینگ برای یک خوشه موز. موزهای سبز هم هستند که به آن ها ماتوکه می گویند. یا کبابشان می کنند یا به صورت آب پز می خورند. این موز ها طعم چندانی ندارند اما بسیار مقوی اند و از غذاهای محلی اینجا محسوب می شوند. آناناس همیشه هست. همه جا وانت بار های کوچکی می بینی که بار آناناس دارند. چند؟ هر آناناس دو تا سه هزار شیلینگ. شیرین و بهشتی. چیزی که بیشتر در این بازار نظرم را جلب می کند هندی ها و چینی ها هستند. بیشتر مشتری ها هندی، پاکستانی و چینی اند. تا دلتان بخواهد اینجا هندی هست. البته این ریشه در تاریخ دارد و به وقتش برایتان خواهم گفت. آن قدر تعداد هندی ها زیاد است که در مرکز کامپالا معبدی بسیار بزرگ دارند. چند معبد دیگر هم در اطراف شهر و همینطور در سرتاسر اوگاندا. هندی ها اینجا تجارت می کنند. بازار موبایل، وسایل برقی و در کل واردات اوگاندا در انحصار هندی هاست. بیشتر پاساژهای بزرگ و مراکز تجاری متعلق به هندی هاست. سینمایی که تقریبا هفته ای یک بار می رویم تا قیلم سه بعدی ببینیم محصول هندی هاست و مجبوریم پیش از شروع شدن فیلم نیم ساعت تبلیغ محصولات هندی و شرکت های هندی در اوگاندا را ببینیم. همیشه یک فیلم هندی هم در کنار سایر فیلم ها روی پرده برای نمایش هست و سینما هم که خب همانطور که حدس می زنید همیشه پر از هندی. هندی ها عاشق سینما و فیلم های مزخرف هندی اند. بگذریم. هنوز در بازاریم و حدود بیست دقیقه ای طول می کشد که بین راهروها راه باز کنیم و بتوانیم سالم بیرون بیاییم. هم باید حواسم به کیفم باشد، هم به دوربینم و در عین حال به اینکه گم نشوم. با وجود همه این ها چند عکس بسیار زیبا از دیدار اولم از این بازار دارم. یادم رفت برایتان بگویم پشن فروت یکی از میوه های استوایی مورد علاقه من در این سرزمین است که انواع مختلف دارد، پوست سبز و نارنجی و ارغوانی و آب دار. از طعمش اگر بپرسید شبیه هیچ یک از طعم هایی که تابحال چشیده اید نیست. بنابراین از من نخواهید برایتان توصیفش کنم فقط همینقدر بگویم که هفته اولی که رسیدم کامپالا و با این میوه آشنا شدم به جرات روزی یک کیلو از این میوه خوردم. هنوز هم میوه محبوبم است.
در یکی از بساط ها چیز جالبی دیدم. خمره هایی شبیه کدو تنبل با دهانه ای لوله شکل و دراز. محلی ها به آن کالاباش می گویند. برای نگهداری نوشیدنی الکلی یا غیر الکلی یا حتی آب از آن استفاده می کنند. نوشیدنی الکلی مورد علاقه اوگاندایی ها واراجی است. من هرگز امتحان نکردم چون میانه ای با الکل ندارم. گویا چیزی شبیه عرق سگی ایرانی هاست.

بیشتر فروشندگان خانم هایی چاق با پوستی شبیه شکلات هفتاد درصد در لباس هایی الوان هستند. اینجا لباس مردم از پارچه های رنگی و گلدار نه از آن نوع که در ایران هست بلکه گل درشت با رنگ های خیلی زنده تر و جیغ تر است. مردها پیراهن های نارنجی با گل های قرمز می پوشند. همه چیز اینجا شاد است. از لباس گرفته تا طبیعت. شکی نیست که نوع لباس از طبیعت الهام گرفته. تصور کنید خانمی درشت هیبت در لباسی قرمز با گل های عجیب سورمه ای. من سال هاست با قد یک متر و هفتاد و هفت، پنجاه و هشت کیلو ام. وقتی پیراهن های محلی اینجا را با آن همه چین می پوشم شبیه فیل می شوم. خودتان بقیه اش را تصور کنید.
بازار ناکاسرو مجموعه بی نظیری از مردم، رنگ، زندگی و حیات است. شاید بار اولی که بازار را ببینید دلتان نخواهد با آن همه زباله و بوی بد واردش شوید اما مطمئنم به ریسک اش می ارزد. حالا دیگر از این بازار خرید نمی کنم چون می دانم گران تر از بازارهای دیگر است. اما دیدن آن برایم تجربه ای خارق العاده بود. هیچ نمی توانید با بازار هیچ کجای ایران مقایسه اش کنید. از بازار می آییم بیرون و به سوی بازار دیگری می رویم که طبق گفته سامانتا بزرگ ترین بازار دست دوم فروشی شرق آفریقا است. اواینو مارکت.
راستی یادم رفت بگویم با وجود ازدحام بازار هیچ کس حتی دست هم به من نزد. برعکس ایران که بارها در شلوغی بازار مجبور بودم تعرض و آزار مردان فاسد را تحمل کنم.
حاضرید برویم اواینو مارکت؟
پس حتما مطلب بعدی را بخوانید.
برچسب:
نویسنده: فاطمه میرزایی