آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «قسمت پنجم» را در ادامه بخوانید.


رولکس و کاخ پادشاه
دامن گل گلی و مقنعۀ تنگ را در آوردم و از مسجد زدیم بیرون. پنج شش دقیقه که پیاده رفتیم سامانتا کنار اجاقی زغالی ایستاد. منظورش از غذای معروف اوگاندا همین بود که می دیدم. مرد جوانی که به نظر می رسید نوزده بیست سالش بیشتر نیست عرق ریزان کنار اجاق گردی ایستاده بود و کنارش روی میز چوبی زهوار در رفته ای چند شانه تخم مرغ بود و روی تخم مرغ هایی که انگار همین الان از ماتحت مرغ بیچاره بیرون آمده بودند تعدادی گوجه. چند ظرف پلاستیکی کثیف و آرد و گلوله های کوچک خمیر. کنار همه این ها دود ماشین ها و خاکی را که هر چند دقیقه یک بار با عبور ماشین یا باد از زمین برمی خاست و روی گلوله های کوچک خمیر می نشست نمی شد نادیده گرفت. جوان خمیر را کف دستش چند بار چرخاند و ورز داد و با وردنه بازش کرد. مقداری روغن روی سینی سیاه اجاق زغالی ریخت و نان را سراند توی روغن داغ و بعد با یک تکه روزنامه تا شده نان را از این سو به آن سو چرخاند و باز هم روغن ریخت و دوباره چرخاند. آنقدر که وقتی نان را از روی سینی روی میز چوبی می انداخت سنگینی روغن را روی نان حس می کردی. بعد دو تا از همان تخم مرغ هایی که هنوز اَنِ مرغ را می توانستی ببینی برداشت و توی لیوان پلاستیکی شکست و پوستش را کنار خیابان انداخت. نمک اضافه کرد و با چاقویی که دستش بود تخم مرغ ها را هم زد. گوجه نشسته ای برداشت و با همان چاقو توی لیوان خرد و به تخم مرغ اضافه کرد. دوباره روی سینی روغن ریخت و معجونش را پهن کرد رویش. سامانتا با هیجان به ما نگاه کرد و گفت چند تا می خواید؟ هر دو باهم گفتیم یکی برای هر دویمان کافی است. اما سامانتا به مرد جوان سفارش سه رولکس داد. هنوز خاگینه داشت روی سینی پر روغن جلز و ولز می کرد که پسر با همان چاقوی همه کاره با حرکتی ماهرانه برش داشت و گذاشتش روی نان روغنی و نان را لوله کرد و گذاشتش توی کیسۀ فریزر و داد دست من. پلاستیک تقریبا از داغی رولکس فر خورد. دست من هم ایضاً. دو رولکس دیگر را هم گرفتیم و سامانتا سه هزار شیلینگ به پسر جوان داد و شروع کرد به گاز زدن رولکس داغ. من و همسرم هاج و واج به سامانتا و بعد به رولکس نگاه کردیم. بد نیست این را هم اضافه کنم که رولکس فروشی در مرکز شهر و همه محله ها هست و بله این غذای مقوی و پر باکتری غذای روزانه خیلی از مردم این جاست. یعنی با روزی هزار تومانِ خودمان سیر می شوند. نسخۀ تر و تمیز رولکس را هم می شود در رستوران ها و کافه های شیک و پیک پیدا کرد اما خب نه هزار شیلینگ بلکه بین پانزده تا بیست هزار تا. سامانتا رولکسش را تا ته خورد و ما از فرصت استفاده کردیم و چشمش را که دور دیدیم ساندویچ هایمان را همان جا کنار خیابان گذاشتیم و تا سر چرخاندیم دیدیم که ساندویچ را برداشته اند. کنار مسجد دقیقا جایی بود که بیش از هر جای دیگری بی خانمان ها و فقرا را می توانستی ببینی. سفید پوست بودن در این کشور مثل خیلی از کشورهای دیگر یعنی پولدار بودن و خب طبیعی است دائم چند نفری به امید پول دنبالت باشند و یکی که از همه بیشتر پشتکار داشت از بازوی همسرم گرفته بود و قدم به قدم می آمد و تقاضای پول می کرد. سامانتا خندید و گفت جوابش را ندهید خودش می رود اما مرد خاک آلود و ژنده پوش پابرهنه بی خیال نمی شد. دیدن چنین صحنه هایی واقعا دردناک است. شاید بگویید در ایران خودمان هم همینطور است اما فقط کافی است یکی دو هفته اینجا بمانید تا معنی فقر را درک کنید. سوای محله های خوب جاهایی هست که خبری از آب و برق نیست. یک اتاق محل سکونت شش یا هفت نفر است. خیلی ها را دیده ام که کنار رود و جویباری کثیف استحمام می کنند. هر روز تعدادی بچه می بینی که با ظروف پلاستیکی بزرگ و زرد رنگ به سوی نزدیک ترین شیر آب عمومی می روند تا برای مصرف روزانه خانواده آب بیاورند.
دزدی و کیف قاپی بیداد می کند. بیماری از سر و کول فقرا بالا می رود بخصوص در فصل های پر باران که پشه مالاریا و وبا زیاد می شود. ایدز بخصوص در شهرهای مرزی آمار بالایی دارد. خلاصه درد زیاد است و به وقتش به این مقوله هم می پردازم. کجای داستان بودم؟ بله مرد فقیر که با سردرگمی ما روبرو شد شروع کرد به فحش دادن و دور شد. اما تلخی ماجرا به کام ما ماند که ماند. دل و دماغی نداشتیم برای ادامه. تا کاخ پادشاه حدود نیم ساعت راه رفتیم و دیگر جانی برایمان نمانده بود. ورودی پرداخت کردیم و راهنما اطراف کاخ را نشانمان داد که ساختمانی بود مستطیلی و دراز که در وسط گنبدی کوچک داشت. کاخی بسیار ساده که بیشتر شبیه ویلایی بزرگ بود. کمی دور تر از کاخ زاغه هایی دیدم که چند زن و بچه کنارش نشسته بودند. از راهنما پرسیدم چطور این ها داخل حیاط کاخ زندگی می کنند. راهنما با تعجب گفت شوهرانشان محافط کاخ اند. نمی دانم می توانید تصور کنید که چشمانم از تعجب چه اندازه شده بود یا نه؟! دنبال راهنما به سوی دخمه ای سیمانی و تاریک رفتیم. کاشف به عمل آمد که این دخمه محل شکنجه مخالفان عیدی امین رئیس جمهور اوگاندا بوده است. دخمه شبیه غاری مستطیل شکل بود که سلول های بدون در و پیکرش در دو ظلع طولانی روبروی هم قرار داشتند. فاصله در ورودی تا زمین حدود یک و نیم متر بود. پرسیدم چرا سلول ها اینقدر بالاتر از زمین هستند. راهنما خونسرد و با لبخند گفت: بعد از اینکه زندانی را در سلول قرار می دادند کف دخمه را پر از آب کرده و به آن برق وصل می کردند. خب بقیه اش را به تخیل خودتان می سپارم. وحشتناک بود. راهنما می گفت تعداد کسانی که زیر شکنجه مرده اند یا به نوعی توسط عیدی امین کشته شده اند به پانصد هزار نفر می رسند. تعجب آور تر اینکه می گفت به عیدی امین افتخار می کنند چون جسد پادشاه شان را از انگلستان به اوگاندا منتقل کرده بود. نمی دانستم چه بگویم فقط حس کردم چقدر از همه دیکتاتور ها و خودکامه ها و خودشیفته ها متنفرم. بد نیست سرگذشت عیدی امین را که خودش را با القابی مثل رئیس جمهور ابدی و خداوند همۀ مخلوقات می نامیده بخوانید. با احساس انزجار از کاخ بیرون آمدیم. هر دو خسته بودیم و سامانتا گفت هنوز چند جای دیگر هست که ندیدیم اما دیگر جانی برایمان نمانده بود. هزینه تور را دادیم و دو تا بودا بودا گرفتیم تا برگردیم و غذایی بخوریم و استراحت کنیم. یادتان هست که ابتدای داستان از آفتاب و یقه باز تیشرتم برایتان گفتم. پس از اینکه از موتور پیاده شدیم و کمی استراحت کردیم تازه حس کردم پشت گردنم می سوزد. چنان سوخته بودم که تا چند روز مجبور شدم پماد سوختگی بزنم و بالاخره پوست بیاندازم.
این تور یک روزه با همۀ سختی هایش برای من با ارزش بود و فقط کمی با شهر و مردم آشنا شدم. حالا می دانم که توریستی که چند روز می آید و سرزمینی را می بیند و می رود هرگز نمی تواند با مردم و فرهنگ آن ها ارتباط درستی برقرار کند. باید ماند و دید و درک کرد این سرزمین اسرار آمیز را. الان دو سال و نیم است که ساکن اوگاندا هستم و خیلی چیزها دیده ام، خوانده ام، تجربه کرده ام که در فرصتی دیگر و داستانی دیگر خواهم گفت.
برچسب:
نویسنده: فاطمه میرزایی