پشت پرده قسمت دوم
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 4:25
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «قسمت دوم» را در ادامه بخوانید.طبق برنامه نه صبح از راننده سازمان خواستیم که ما را دم درب پست مرکزی کامپالا پیاده کند تا سامانتا را ببینیم. کمی همان اطراف قدم زدیم تا سامانتا رسید. پیدا کردنش کار سختی نبو یا شاید هم پیدا کردن ما کار سختی نبود. بهتر است همین حالا برایتان...
قسمت سوم در کانون توجه
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 4:25
آنچه تاکنون درباره «قسمت سوم» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.بازار اواینوآنقدر سرگرم تماشای شهر و آدم ها بودم که متوجه آفتاب نبودم. فقط گاهی حس می کردم پشت گردنم و روی کتفم می سوزد. اما فکر نمی کردم جدی باشد. پایان سفر متوجه می شوید چه بلایی سرم آمد. مقصد بازار اواینو بود و حس می کردم هر لح...
گزارشی از قسمت چهارم
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 4:25
گزارشی از مهمترین نکات مربوط به «قسمت چهارم».بر فراز آسماناز بازار اواینو تا مسجد حدود بیست دقیقه پیاده روی بود. کم کم داشت صدای همراه تنبلم که با اصرار من متقاعد شده بود همراهم بیاید در می آمد. نزدیک ظهر بود که رسیدیم درب ورودی مسجد. منارۀ بلند و تنهای مسجد کنار ساختمان اصلی خودنمایی می کرد. پس از...
آنچه باید درباره قسمت پنجم بدانید
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 4:25
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «قسمت پنجم» را در ادامه بخوانید.رولکس و کاخ پادشاهدامن گل گلی و مقنعۀ تنگ را در آوردم و از مسجد زدیم بیرون. پنج شش دقیقه که پیاده رفتیم سامانتا کنار اجاقی زغالی ایستاد. منظورش از غذای معروف اوگاندا همین بود که می دیدم. مرد جوانی که به نظر می رسید نوزده بیست سالش بیشتر ن...
گزارشی از قسمت ششم
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 4:25
آنچه تاکنون درباره «قسمت ششم» منتشر شده است را در ادامه بررسی میکنیم.غذای محلی اوگانداخانۀ ما کمی آن طرف تر از محله ایست به نام "کابالاگالا" که مرکز بار و کازینو و غذاهای کنار خیابانی است. شب ها هم محل تردد خانم های به قول ایرانی ها "خوش نام" است که از ده شب به بعد آفتابی می شوند. بارها پر می شود ...
پشت پرده در آسمان
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 4:25
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «در آسمان» را در ادامه بخوانید.ترجمۀ کتاب هایی از نویسندۀ جوان و موفق نیجریه ای، چیماماندا نگزی آدیچی سهم بسزایی در فهم و درک این فرهنگ برای من داشت. در کنار رمان ها و داستان های کوتاه آدیچی چند کتاب مستند و سفرنامه هم خواندم که راه را روشن تر و ذهنم را باز تر کردند. بی...
گزارشی از گربه های آفریقایی اوگاندایی، قسمت اول
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 4:25
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «گربه های آفریقایی اوگاندایی، قسمت اول» را در ادامه بخوانید.و ابزار جادوگرها برای جادو و جمبل چیست؟! مطمئنم که خودتان در فیلم ها یا کتاب های داستانی دیده و خوانده اید که اعضای بدن حیوانات، بسیار در دیگ مخوف این جادوگرها دیده می شود. اما اینجا در اوگاندا فقط به اعضای بدن...
روایت تازه از آبشارهای سیپی و عجایبش
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 4:25
در این گزارش، تازهترین اطلاعات درباره «آبشارهای سیپی و عجایبش» را میخوانید. کمتر از یک ماه دیگر از این سرزمین اسرار آمیز می روم و گمانم سفر به آبشار های سیپی آخرین سفری بود که در اوگاندا داشتم. تصمیم گرفتیم پیش از رفتن از این کشور، سفر به مرز کنیا و آبشارهایی را که شنیده بودم معابد بسیاری اطرافش ه...
ماجرای خداحافظی با اوگاندا و دیدار از فیلیپین
-
تاریخ: 1405/4/30 ساعت: 4:25
در این گزارش، تازهترین اطلاعات درباره «خداحافظی با اوگاندا و دیدار از فیلیپین» را میخوانید.پس از سه سال باید از همۀ چیزهایی که خرد خرد ساخته بودم دل می کندم، از دوستی ها، از گل و گیاه ها، از باغی که آن همه برای زیباتر شدنش زحمت کشیده بودیم، از آرامش عجیبی که تمام وجودم را انباشته بود و دست آخر از ...
قسمت دوم
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:42
پشن فروت طبق برنامه نه صبح از راننده سازمان خواستیم که ما را دم درب پست مرکزی کامپالا پیاده کند تا سامانتا را ببینیم. کمی همان اطراف قدم زدیم تا سامانتا رسید. پیدا کردنش کار سختی نبو یا شاید هم پیدا کردن ما کار سختی نبود. بهتر است همین حالا برایتان ب
قسمت سوم
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:42
بازار اواینو آنقدر سرگرم تماشای شهر و آدم ها بودم که متوجه آفتاب نبودم. فقط گاهی حس می کردم پشت گردنم و روی کتفم می سوزد. اما فکر نمی کردم جدی باشد. پایان سفر متوجه می شوید چه بلایی سرم آمد. مقصد بازار اواینو بود و حس می کردم هر لحظه به قلب شهر نزدیک
قسمت چهارم
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:42
بر فراز آسمان از بازار اواینو تا مسجد حدود بیست دقیقه پیاده روی بود. کم کم داشت صدای همراه تنبلم که با اصرار من متقاعد شده بود همراهم بیاید در می آمد. نزدیک ظهر بود که رسیدیم درب ورودی مسجد. منارۀ بلند و تنهای مسجد کنار ساختمان اصلی خودنمایی می کرد.
قسمت پنجم
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:42
رولکس و کاخ پادشاه دامن گل گلی و مقنعۀ تنگ را در آوردم و از مسجد زدیم بیرون. پنج شش دقیقه که پیاده رفتیم سامانتا کنار اجاقی زغالی ایستاد. منظورش از غذای معروف اوگاندا همین بود که می دیدم. مرد جوانی که به نظر می رسید نوزده بیست سالش بیشتر نیست عرق ری
قسمت ششم
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:42
غذای محلی اوگاندا خانۀ ما کمی آن طرف تر از محله ایست به نام "کابالاگالا" که مرکز بار و کازینو و غذاهای کنار خیابانی است. شب ها هم محل تردد خانم های به قول ایرانی ها "خوش نام" است که از ده شب به بعد آفتابی می شوند. بارها پر می شود از آدم های سرگردان
در آسمان
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:42
این آخرین باری بود که از کامپالا و سرزمین زیبای اوگاندا به سوی کشورم ایران رفتم. حالا پس از سه هفته به اوگاندا برگشته ام و باید منتظر سفر هیجان انگیز دیگری باشم که همیشه آرزویش را در سر می پروراندم. خودم را همچون آلیس در سرزمین عجایب تصور می کنم با ا
گربه های آفریقایی اوگاندایی، قسمت اول
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:42
گربه در آفریقا به طور کلی و در اوگاندا بخصوص بخت و اقبالش بلند نیست. آفریقایی ها به شدت خرافاتی اند و اعتقاد عجیب و غریبی به جادو و جمبل دارند. نمونه اش اینکه اگر کسی مریض شود ترجیح می دهد اول با جادوگرش مشاوره و دوا و درمان کند. همین جا بگویم یکی از
گربه های آفریقایی اوگاندایی، قسمت دوم
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:42
بله...داشتم می گفتم که نگهداری گربه خیلی هم راحت نیست و حتی یه جاهایی تبدیل به کابوس شبانه آدم می شود. باور کنید. گربه اگر قرار است دست آموز شود، البته گربه های من آتش به اختیار عمل می کنند و همچین هم دست آموز نیستند، باید سالی یک بار واکسن بزنند و ه
آبشارهای سیپی و عجایبش
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:42
کمتر از یک ماه دیگر از این سرزمین اسرار آمیز می روم و گمانم سفر به آبشار های سیپی آخرین سفری بود که در اوگاندا داشتم. تصمیم گرفتیم پیش از رفتن از این کشور، سفر به مرز کنیا و آبشارهایی را که شنیده بودم معابد بسیاری اطرافش هست تجربه کنیم. این بار به
خداحافظی با اوگاندا و دیدار از فیلیپین
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 15:42
پس از سه سال باید از همۀ چیزهایی که خرد خرد ساخته بودم دل می کندم، از دوستی ها، از گل و گیاه ها، از باغی که آن همه برای زیباتر شدنش زحمت کشیده بودیم، از آرامش عجیبی که تمام وجودم را انباشته بود و دست آخر از گربه هایم. دائم به خودم می گفتم تا نرفتم ب
در باب نوشتن داستان
-
تاریخ: 1396/9/24 ساعت: 13:29
در داستان هیچ چیزی بی دلیل و بی فایده نیست. داستان ممکن است مثل زندگی سرراست به نظر بیاید، ولی این شباهت شباهتی ظاهری است. اگر پوست داستان را خراش دهید، خون بیرون نمی زند، تدبیرهای نویسندگی بیرون می زند: ساختار، منطق، نمادگرایی و همه جور تمهید مصنوعی دیگر. رویدادها اتفاق می افتد چون نویسنده/خدا این ...