کف پاهایش زمخت و کلفت شده بود. دستان و بازوانش توان دو مرد را داشت. موهایش را کوتاه نگاه می داشت چون پولی برایش نمی ماند که موی مصنوعی بگذارد یا بافت آفریقایی بزند. تازه اگر هم پولی می ماند برای او که صبح تا شام در آن آشپزخانۀ دود گرفته و نمور و تاریک بود مو گذاشتن چه لطفی داشت. بلوز آستین کوتاهش قچ عرق به پشتش چسبیده بود. بینی قلمی و سربالایش، چشمان بادامی و صورت گردش بی شباهت به ملکه های مصر نبود. دانه های عرق روی پوست شکلاتی اش زیر آفتاب سوزان می درخشید. صدای ضربۀ تبر روی الوار در حیاط رستوران و باغ می پیچید. اگر دامن پایش نبود و سینه های برجسته اش از زیر بلوز نخ نمایش پیدا نبود با آن قد بلند و ضربات محکم تبر امکان نداشت از دور جنسیتش را تشخیص داد.
کوجو توی ایوان کنار چهار مرد دور میز پایه کوتاهی نشسته بود و نگاهش به ورق های توی دستش بود تا حداقل این دست را نبازد. از سر صبح تا الان چهار دست باخته بود. بطری آبجو نایل اسپشال دم دستش را برداشت و به دهان برد و جرعۀ آخر را هم نوشید و ورق را پایین انداخت. هورا و قهقۀ چهار مرد دیگر بلند شد. کوجو بطری آبجو خالی را برداشت و وانمود کرد با بقیه می خندد اما خلقش تنگ بود. امروز روز او نبود انگار. به دریاچه نگاه کرد و طوری که انگار منتظر آمدن کسی است به دوردست خیره شد. فریاد زد: گریس. گریس. کدوم گوری هستی؟
گریس تبر را زمین گذاشت و به سویش آمد. کپلش در هم قدم تاب برمی داشت و پستان های برجسته اش بالا و پایین می رفت. ظاهرش به زنان چهل ساله نمی خورد و سنگینی نگاه هرزۀ دوستان کوجو را حس می کرد.
روبروی کوجو ایستاد و با پشت دست عرق پیشانی گرفت. کوجو آمرانه گفت: چهار تا نایل اسپشیال بردار بیار. نهار هم تا یک ساعت دیگه حاضر باشه.
گریس بی آنکه به دوستان کوجو نگاه کند سری تکان داد و برگشت. صدای مِدی را از پشت سر می شنید:«پس فردا مهمونی داریم. فردا شب میام دنبالش. شبم بمونه تا مهمونی تموم شه. مزدشم الان باهات حساب می کنم.»
همین دو هفته پیش برای خدمت در مهمانی شان رفته بود. حتم داشت اگر سفید بود کبودی هایش دل همه را ریش می کرد. چه بهتر که سیاه است. حداقل این جوری کمتر کسی می فهمید چه بر سرش آمده.
گریس هیزم هایی را که شکسته بود به آشپزخانه برد. پاپی لنگان لنگان آمد و سرش را به دامن او مالید. سگ بیچاره. پوست یک طرف بدنش کنده بود. درست دو هفته پیش. گریس از مارگارت شنید که کوجو با ماهیتابۀ داغ کتکش زده. کوجو می دانست پاپی تنها چیزیست که گریس را دل خوش می کند. دیگر امیدش از پاپی هم قطع شده بود. پاپی دیگر آن پاپی سابق نبود. هر وقت چشمش به رگ و پی سرخ سگ بیچاره می افتاد دلش می خواست فریاد بکشد. اخم هایش را درهم کرد و تشرزنان به اودا، دخترکی که کوجو تازه از روستا با خودش آورده بود گفت که آتش را بدمد. اودا فقط دوازده سال داشت و الان دو ماهی می شد که در رستوران بود. دو روز اول در اتاق کوجو بود. شب سوم با بقچه ای کوچک و یک دست لباس و یک پتو به گریس و مارگارت و ننه دیبیا ملحق شد که همگی در کانتینری کوچک کمی دور از عمارت اصلی کنار مرغدانی زندگی می کردند. الان درست دو ماه است که اودا با هیچ کدامشان حرف نزده. روز سوم گریس از کوجو اسمش را پرسید.
- اودا.
- لاله؟
- نمی دونم. پدرش که چیزی نگفت.
لبخندی گوشۀ لب کوجو دوید و همانطور که روی مبل لم داده بود به گریس گفت:
- یه چایی با زنجبیل برام درست کن.
کوجو شصت سال را داشت. گریس بیست و پنج سالش بود که پدرش در ازای یک گاو شیرده او را به کوجو بخشیده بود. کوجو ته ماندۀ خاندان پادشاهی آن منطقه بود که دیگر چیزی ازشان باقی نمانده بود. پدرش را در بچگی از دست داده بود و عموهایش اموال پدری اش را صاحب شده بودند و از تمام دارایی های پدر فقط این دریاچه و چند تکه زمین و این رستوران برایش مانده بود. هنوز هم بدن تنومندی داشت. چهارشانه بود و بینی پت و پهن داشت. چشمانش گویی در کاسه سر فرو رفته بود و پیشانی اش جلو آمده بود. گریس هنوز هم روز اولی را که با او قدم در این عمارت گذاشته بود به خاطر داشت. می دانست کار کوجو بود. کوجو شوهرش را کشته بود. شک نداشت. وقتی داشت در چشمۀ مقدس اویی خودش را می شست کوجو را دیده بود که از پشت درخت حریصانه نگاهش می کند. سه روز بعد شوهرش را کنار جاده مرده پیدا کردند. شکمش دریده شده بود. یک ماه بعد کوجو او را از پدرش خرید.
کوجو رقت آور بود برایش. دلش به حالش می سوخت. شب هایی که از زیاده نوشی به هذیان می افتاد و گریه اش می گرفت، سرش را در دامنش می گذاشت و به چشم های فرو رفته اش نگاه می کرد و دلش می خواست با هر دو دست چشم هایش را از حدقه بیرون بیاورد. اما در عوض موهایش را نوازش می کرد. بی هیچ حرفی.
اما حالا ماهی هایی را که صبح از ماهیگیر دریاچه گرفته بود زیر شیر آب گرفت و شست. چاقو را با لبۀ سنگ حوض کوچک تیز کرد و شکم ماهی را شکافت. تند و سریع شکم ماهی ها را خالی می کرد، فلسشان را می تراشید، زیر آب می گرفت و توی آبکش می انداخت. اودا جلو آمد و پیش از اینکه گریس چیزی بگوید ماهی ها را برداشت و به آشپزخانه برد. مارگارت کنار در آشپزخانه لم داده بود و موذیانه اودا را می پایید. ایش گویان زیر لب نفرینی کرد و آبکش را از دست دخترک گرفت و در آشپزخانۀ تاریک گم شد. مارگارت یکی دو سالی می شد که این جا آشپزی می کرد. یک روز از ناکجا سر و کله اش پیدا شد و تقاضای کار کرد. هیچ یک از مردم روستا هم نمی دانند کیست و از کجاست. آمده بود توی روستا و تقاضای کار کرده بود و مردم رستوران کوجو را نشانش داده بودند. حالا دو سال بود که بی جیره و مواجب فقط در ازای جای خواب و غذا ماندگار شده بود. تلخ بود و کم حرف. اما از گریس حرف شنوی داشت. بخصوص از روزی که اودا آمده بود با دخترک بد تا می کرد. شده بود که حتی سر هیچ و پوچ موهای اودا را در چنگال بگیرد و کتکش بزند. اما تا گریس را می دید غلاف می کرد و ساکت می شد.
بوی ماهی و سیب زمینی سرخ شده پاپی لنگان را به سوی آشپزخانه کشاند. گریس که خم شده بود و دست هایش را توی حوض می شست پاپی را صدا کرد. سگ وقعی نگذاشت. از دو هفته پیش خلقش هم عوض شده بود و حرف گریس را به جاییش بر نمی داشت. گریس چشم های محزونش را از سگ برگرفت و قد راست کرد و به سوی رستوران رفت. ننه دیبیا پشت در رستوران نخودفرنگی ها را از غلافشان در می آورد و توی ظرفی می ریخت.
کوجو را ننه دیبیا شیر داده بود و از همان وقت هم در خانه شان ماندگار شده بود و دیگر نرفته بود. فرزند پسری داشت که هم سن و سال کوجو بود و هفت هشت سال بیشتر نداشت که از تب مالت مرد. هیچ کس نمی دانست ننه دیبیا چند سالش است. خودش هم نمی دانست. لابلای چروک های صورت و دست هایش کل تاریخ اوگاندا را انگار کنده کاری کرده بودند. هزارساله بود گویا. از همه جور طلسم و جادویی با خبر بود و دوای هر دردی را در کیسۀ علف هایش داشت. می گفت: «دوای درد جگرگوشه ام را آن وقت ها نداشتم.» کم حرف می زد و به قدر نیاز می خورد و آدم فکر می کرد او را روی زمین میخ کرده اند.
گریس دستمالی برداشت و روی میز را تمیز کرد. بشقاب ها را چید و به اودا اشاره کرد نمک دان و فلفل و لیوان ها را بیاورد. اودا فرز رفت و برگشت. بر خلاف زنان اوگاندایی که موی سرشان کم پشت بود، اودا کلی مو داشت. مثل موهای سفید پوست ها. هنوز آثار بچگی روی صورتش بود اما از معصومیت چیزی در چشم های خشمگینش یافت نمی شد. گریس می دانست هنوز عادت ماهانه نشده است. دو ماه بود که کنار گریس می خوابید.
دخترک لاغر مردنی را برانداز کرد و در دل گفت چه خوب که کوجو بچه اش نمی شود.
اودا رفت و کنار ننه دیبیا مشغول نخود فرنگی ها شد.
صدای قهقه و خط و نشان کشیدن های کوجو و دوستانش لحظه ای قطع نمی شد. گریس به آشپزخانه رفت و دید که مارگارت ماهی و سیب زمینی های سرخ کرده را در دیس چیده، پس راه به حرف دیگری نمی ماند. سه دیس را ماهرانه با دو دستش گرفت و به سوی رستوران برگشت.
ماهی ها را روی میز گذاشت. سالاد و مِتوکه و سس لوبیا را هم مارگارت آورد. در این فاصله گریس رفت و روبروی کوجو ایستاد و گفت: «غذا آماده اس آقا.» کوجو سری تکان داد و با تکان دست او را مرخص کرد. لحظه ای نگاهش با نگاه مدی آمیخت. اما معطل نکرد و سریع به سوی اتاقک کنار رستوران رفت و همان جا نشست تا اگر کوجو کاری داشت بشنود. پاپی آمد و پایین پایش نشست و ناله ای کرد.
شب بود. آن قدر تاریک که چشم، چشم را نمی دید و جز نور ساختمان های شهر که مثل لانۀ زنبور کنار هم چیده شده بودند چیزی مشخص نبود. نه آدمیزادی آن اطراف بود نه حیوانی و حتی صدای پرنده و جیرجیرکی هم به گوش نمی رسید یا گریس این طور فکر می کرد. مدی تویوتای بزرگش را توی جادی فرعی نزدیک شهر همان جای همیشگی پارک و چراغ هایش را خاموش کرد. صدای نفس تندش همچون تیغ پردۀ گوش گریس را می درید. بوی الکل که در فضای بستۀ ماشین پیچیده بود مشامش را می آزرد. گریس دامنش را چنگ زد. برایش عادی نمی شد. از این مرد بیزار بود. از بوی عرقش که انگار صد سال است حمام نکرده و از حرف های رکیکی که آخرین لحظه در گوشش نجوا می کرد بیزار بود. از چشمانش که همچون چشمان حیوانات درنده سفیدی اش به زردی می زد مور مورش می شد. از ماشین پیاده شد. در عقب را باز کرد و کنار گریس نشست. مچ دست گریس را گرفت و با آن دست دیگر محکم روی سینه اش کوبید طوری که گریس بی اختیار دراز به دراز افتاد. جیکش در نیامد. مدی دامنش را بالا داد و خودش را چون تنه درخت روی او انداخت. گریس به دریا فکر کرد. به موج ها. به ماهی ها. به ماهی هایی که هر روز شکمشان را می درید. به دست خورشید فکر کرد که صبح ها از پنجرۀ کوچک کانتینر صورتش را نوازش می کرد. به مادرش فکر کرد. به مادر خمیده و مریضش که پای برهنه در مزرعه ارباب زمین شخم می زد. به شوهرش فکر کرد. آخ شوهرش. به شوهرش و شب هایی که سرش را روی سینۀ خستۀ او می گذاشت. موسی نجار بود. در خانه های اربابی نجاری می کرد و چندرغازی در می آورد. هنوز یک سال نشده بود ازدواج کرده بودند. به شوهرش فکر کرد. به تنها پیراهن شوهرش. می خواست سال نو از پول موزهایی که فروخته بود برایش یک پیراهن نو بخرد. موسی حالا نبود. مثل ماهی هایی که هر روز در دریاچه می مردند. اشکی از گوشۀ چشمش لغزید و روی صندلی ماشین افتاد. مدی بلند شد و شلوارش را بالا کشید و رفت و پشت فرمان نشست. ماشین را روشن کرد و به سوی شهر رفت. گریس می دانست باید خودش را جمع جور کند. پیش از اینکه برسند.
کوجو فریاد زد: «آهای گریس. مگه کری. چاپاتی بیار.» گریس به خودش آمد. از جا جست زد و به سوی آشپزخانه رفت. رستوران این روزها کمتر مشتری داشت. دیگر این منطقه از چشم توریست ها افتاده بود. سفیدها ترجیج می دادند به آبشار مارچینسون بروند و طبیعت وحشی را ببینند تا اینکه بیایند این جا کنار این دریاچه کوچک دورافتاده و به صدای مداوم ایبیس ها گوش کنند. این جا دیگر حکم خانه را پیدا کرده بود تا رستوران. برای همین کوجو خرجش را از قاچاق و چیزهای دیگر در می آورد.
شب فرو نشسته بود و روز را بلعیده بود. گریس تازه مرغ و خروس ها را جا کرده بود توی لانه شان که اودا آمد و روبرویش ایستاد و دستش را گرفت و به چشمانش نگاه کرد.
گریس متعجب گفت: «اِ...چته دختر؟» اودا فقط نگاه کرد و چیزی نگفت. تا اینکه خودش را در آغوش گریس انداخت و زد زیر گریه. شانه هایش مثل موج بالا و پایین می رفت. گریس کم کم دست دور او حلقه زد و گفت: « آروم دختر جان. چت شده؟ حرف بزن.» اودا خودش را از گریس جدا کرد و چشمانش را با دل دست پاک کرد و گفت: «امشب باید برم اتاق آقا. نمی خوام برم. می شه یه جایی قایمم کنی.»
گریس به یاد خودش افتاد. دست دختر را گرفت و گفت: «قوی باش. تو دیگه بزرگ شدی.» در دل اما می دانست اودا دختر بچه ای بیش نیست با آرزوهایی فراموش شده. حتی برحستگی هایش هنوز نمایان نبود.
کوجو ماشینش را توی حیاط سنگلاخی با سر و صدا پارک کرد. پیاده شد و به سوی رستوران آمد. گریس نشسته بود و فیلم هندی نگاه می کرد. او را که در آستانۀ در دید بلند شد تا چایش را آماده کند. کوجو توی روشویی حیاط دست و صورتی آب زد و گفت: «می رم بخوابم. چایی نمی خوام. اودو رو بفرست.»
گریس تا آمد حرفی بزند کوجو رفته بود. اودا گوشه آشپزخانه کز کرده بود. بی پناه درست مثل پاپی. اودایی که دو ماه بود حرف نزده بود با او درد و دل کرده بود و اشک هایش شانه های او را خیس کرده بود. گریس دلادل پله های رستوران را به سوی طبقۀ بالا و اتاق کوجو بالا رفت. چند بار پنجه به در برد و پشیمان شد. تا آمد برگردد در باز شد و کوجو روبرویش بود.
- چی می خوای؟ پس اودا کو.
- من امشب میام.
- چه غلطا. گورت رو گم کن اودا رو بردار بیار.
- آخه...
کوجو با دست او را کنار زد و به سوی یخچال توی راهرو رفت. شیشۀ جینش را برداشت و برگشت.
- هنوز که وایسادی. نکنه دلت شلاق می خواد؟
گریس چند ثانیه ای به چشمان کوجو نگاه کرد. سرش را پایین انداخت رفت. چشمان اودا سرخ بود. تنش چون گنجشکی می لرزید. گریس چیزی نگفت. فقط دستش را گرفت. بلندش کرد و به سوی عمارت و پشت در اتاق کوجو برد. اودا ساکت بود. حتی به گریس نگاه هم نمی کرد. گریس در زد. صدای موزیک اوگاندایی بلند بود. گریس دوباره در زد. اودا سر بلند کرد و او را نگاه کرد. نگاهی که آتش به جان گریس زد. نگاهی خشم وار. نا امید. نگاهی که دیگر التماس نمی کرد. کوجو فریاد زنان گفت: بازه در.
گریس دستگیرۀ در را پایین آورد و نگاه از دختر رماند.
از کانتینر گوشۀ حیاط صدایی از عمارت نمی شنید. جز صدای زنجره ها و قورباغه ها چیزی سکوت شب را نمی شکست. خواب به چشمانش نمی رفت. درد داشت. جایی در سرش درد می کرد. انگار نگاه دخترک زنجیری بود که اعصابش را می کشید. تصویر چشم ها و صورت بچه گانه و موهای پرپشت اودا لحظه ای دور نمی شد. نمی دانست چه باید بکند.
همان چاقویی دستش بود که شکم ماهی ها را با آن می درید. همان چاقوی دسته مشکی. اینبار دیگر می توانست. به خاطر موسی. به خاطر خودش. به خاطر اودا. روی سینه اش نشسته بود و دستان خونی اش را نگاه می کرد. چشمان کوجو انگار باز تر از همیشه به سقف خیره بود و نفسش به شماره افتاده بود. اودا سرش را روی زانو گرفته بود و می خندید. رختخوابش خیس عرق بود. هوا هنوز گرگ میش بود. ننه دیبیا آن سو تر خوابیده بود و مارگارت پشت پرده ای که از این سو به آن سو زده بود و جای خوابش را جدا کرده بود خر و پف می کرد.
کمی روی تشک نشست. تشک اودا خالی بود. دخترک نبود. آرام در را باز کرد و به سوی عمارت رفت. پله ها را همچون روح بالا رفت. هنوز تاریک بود. گنجشک ها تک و توک جیک جیک می کردند. نم نم باران می آمد. پشت در اتاق کوجو گوش ایستاد. حتی صدای نفس هم نمی آمد. از سوراخ در نگاه کرد. چیزی پیدا نبود جز سیاهی. برگشت که برود. ته راهرو زیر پنجره تودۀ سیاهی نظرش را جلب کرد. ترسید. شاید پاپی است. اما پاپی هیچوقت برای خواب اینجا نمی آمد. آرام جلو رفت. نزدیک شد و با دقت نگاه کرد. پاهای اودا بود. خودش بود. در خودش مچاله شده بود. گریس حس کرد کف پایش خیس است. گرگی نشست و انگشتی به زمین کشید و به بینی برد. بوی خون بود. خون تازه. ناگهان ترس تمام وجودش را پر کرد. دخترک را برگرداند. دامنش غرق خون بود و سخت و سنگین نفس می کشید. همچون کودکی بغلش کرد و پله ها را آرام پایین رفت. ردی از خون بر پله از او بر جای ماند. بیرون عمارت اودا را روی مبل راحتی خواباند. تب دار بود و بیهوش. چه باید می کرد. مغزش کار نمی کرد. ننه دیبیا. به سوی کانتینر دوید. ننه دیبیا را باید بیدار می کرد.
هوا دیگر روشن شده بود و از دخترک دیگر خونی باقی نمانده بود. جسم سردش روی مبل دراز به دراز افتاده بود. ننه دیبیا آن چه از دستش می رسید کرده بود. مارگارت بی تفاوت فقط ایستاده بود و نگاه می کرد. کوجو تا ظهر بیدار نمی شد. گریس سنگین بود. رنج این سال ها مثل صخره ای سنگین رویش افتاده بود. فکرش کار نمی کرد. دست سرد دختر را از دستش بیرون آورد و آرام و مسخ شده به سوی دریاچه رفت. نسیم صورتش را نوازش می کرد. قدمی به جلو برداشت. جای پاهای رنجورش روی ساحل شنی دریاچه ماند. قدمی دیگر. گریس به دریاچه گره خورد و دریاچه به او.
برچسب:
نویسنده: فاطمه میرزایی