خواندمش و چه تلخ و سیاه بود.
این همه سیاهی و تلخی از بچه های نسل پس از انقلاب و جنگ چیز بعیدی نیست. گاهی فکر می کنم فیلم های مان هم تلخ و سیاه اند. پر از درد اند. پر از مردن. نفرت. تباهی. نیستی. غم. شادمانی سال هاست از کشور ما و از کشور هایی مثل ما رخت بر بسته و رفته. شادمانی واژه ای غریب و نا آشناست برای تمام کسانی که چنین در نفرین اندوه بار و اهریمنی فرو رفته اند. چه بر سرمان آمده که چنین تلخ شده ایم. در نوشتار و گفتار و کردار.
این کتاب هم گونه ای دیگر از واقعیت ددمنشانۀ جنگ بود. واقعیتی که تاثیرش همچون زمستانی هزارساله تمام نشدنیست.
این کتاب زخم بود. زخمی که روحم را آزرد. روایت های بی شماری از جنگ به صورت کتاب یا فیلم خوانده و دیده ام اما آنچه از کشور خودم می بینم جز نا امیدی و سیاهی چیزی ندارد. کلماتی همچون مردن، گریستن، فریاد کشیدن، خون و سیاه آنقدر در این رمان تلخ تکرار می شود که هر انسان سالمی را افسرده می کند. با این وجود:
فضا سازی و شخصیت پردازی و شیوه روایت را تحسین می کنم. خطی نبودن رمان را یکی از نقاط قوت آن می بینم. رسول، نوال، امل، انیس، تهانی، مهزیار قوی ساخته و پرداخته شده اند. اوج و فرود داستان نشان از قلم قوی نویسنده دارد.
تم داستان تکراری است از آنچه قلب های بچه های جنگ تجربه کرده و دیده اند. فرهنگ غالب جنوب کشورمان در قالب لهجه و نوع گفتار شخصیت ها قوی بیان شده است.
اما:
احساسم می گوید یقین دارم این کتاب و این روایت چیزی نیست که بخواهم دوباره بخوانمش.
حتی سبز شدن نخل های سوخته و مرده هم در پایان داستان روزنه امیدی برای زندگی دوباره نبودند برایم.
نوال را، شخصیتی مالیخولیایی که جنگ را با تمام وجود در آغوش گرفته و رها نمی کند فراموش خواهم کرد قطعا. این زنی نیست که ماندگار باشد در ذهنم.
آنچه جنگ بر سر ما آورد همین است که روایت شد. پذیرش این که همه ما نیازمندیم روحمان را درمان کنیم سخت است اما یک جایی باید این دایره بیمار را بشکنیم و روی خط حرکت کنیم. باید که جنگی امیدوارانه آغاز کنیم برای برگرداندن سلامت روح و روان.
راستش با خواندن این رمان متاسف شدم برای ایران. برای خودم و هم وطنانم که چه وقیحانه عادت کرده ایم روحمان را زجر بدهیم با خواندن چنین روایت های سیاهی. فیلم هایی ببینیم که اگر یک آدم سالم از نظر روانی نگاه کند می گوید مگر خود آزاری دارید.
عنوان کتاب را درک نمی کنم. شاید هم نمی خواهم درک کنم. شاید می خواهم سیاهی ها و تلخی را که این شخصیت ها در جانم ریختند هرس کنم و دور بریزم.
خاطرات تلخ بسیار دارم از جنگ و نیازی به یادآوری شان نمی بینم آن هم پس از ۲۵ سال.
امیدوارم کتاب های بعدی این نویسنده هم چنان قوی و سرشار از زندگی و امید باشند.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 18:36  توسط سولماز دولت زاده |
برچسب:
نویسنده: فاطمه میرزایی