خرید بک لینک

کمتر از یک ماه دیگر از این سرزمین اسرار آمیز می روم و گمانم سفر به آبشار های سیپی آخرین سفری بود که در اوگاندا داشتم. تصمیم گرفتیم پیش از رفتن از این کشور، سفر به مرز کنیا و آبشارهایی را که شنیده بودم معابد بسیاری اطرافش هست تجربه کنیم. این بار به جای اقامت در کلبه یا اتاق های توریستی چادر را انتخاب کردیم. آن چه برای کمپینگ یا چادر زدن نیاز بود تهیه کردیم و زدیم به جاده. آبشارهای سیپی بیست کیلومتری شهری به نام امباله[1] و در مجاورت کوهستان و پارک حیات وحش الگان[2] قرار دارد. از پایتخت اوگاندا یعنی کامپالا تا شهر امباله که در شمال غربی اوگاندا است حدود شش ساعت البته بدون ترافیک است. این به شرطی است که جادۀ پیش رویتان واقعاً جاده باشد. جادۀ امباله متاسفانه در دست احداث بود و خیلی جاها مجبور بودیم با سرعت گاری حرکت کنیم. چینی ها و هندی ها احداث این جاده را به عهده گرفته اند و با زیر ساختی بسیار ابتدایی و دریافت پولی کلان کار را پیش می برند. نتیجه این که جاده کمتر از یک سال دوام نمی آورد و چاله هایی به اندازۀ چالۀ فضایی در آن باز می شود که به خاطر باران سیل آسا و عبور و مرور بیش از حد کامیون ها و ماشین های سنگین دوباره باید به چینی ها و هندی ها سپرده شود تا جاده را تعمیر کنند و این قصه گویا تا زمانی که جیب دزدها جا دارد ادامه خواهد داشت. از آن جایی که بنده راننده بودم دل خونی از رانندگی بد اوگاندایی ها و جاده های خرابشان دارم. هر لحظه باید منتظر باشی که حتی در جاده های خاکی موتور یا ماشینی با سرعت از کنارت سبقت بگیرد. اما خب از جادۀ درب و داغان که بگذریم همه چیز این سفر به یاد ماندنی بود.

سر ساعت هفت صبح افتادیم توی جاده. مسیر جادۀ چالوس را البته فقط جاهایی که سر سبز و پر درخت است تصور کنید. همۀ جاده های اوگاندا همین طورند. رانندگی در چنین جاده هایی از نظر بصری واقعاً خسته کننده نیست. کمی که از هیاهوی شهر و ساختمان و کارخانه ها فاصله می گیری آسمان آبی و پر ابر و مزارع چای به تو خوش آمد می گویند. زمینِ این جا گویا برای کاشت همه چیز مساعد است. از موز و پلانتن گرفته تا برنج و چای و پاپیروس. گفتم پاپیروس! پاپیروس همان گیاهی است که مصری ها با آن کاغذ می ساختند. شبیه قاصدک است اما به رنگ سبز و بسیار بزرگ تر. گاهی کنار جاده تا چشم کار می کند پاپیروس روییده است. یکی دو ساعتی که از کامپالا دور می شویم، کنار جنگلی توقف می کنیم تا صبحانه بخوریم. فکرش را بکنید دارید قهوه می خورید و می دانید درست در چند قدمی تان توی جنگل میمون ها نگاهتان می کنند. حس عجیبی است. این جا میمون و بابون ها گویا با آدم ها و بخصوص با توریست ها اخت شده اند. به نوعی به حضور آدم ها در کنارشان عادت کرده اند.

پس از شش ساعت و نیم به شهر امباله می رسیم و با جغرافیایی کاملاً متفاوت از آن چه تاکنون دیده بودم مواجه می شویم. کوهستان الگان روبرویمان بود. خب قاعدتاً پوشش گیاهی به انبوهی سایر نقاط نبود اما زیبایی خاص خودش را داشت. برای بالا رفتن از کوه الگان باید حدود پنح روز زمان می گذاشتی و البته بابت هر روز حضور در حیات وحش و راهنما مبلغی معادل هفتاد دلار می پرداختی. یعنی سی صد و پنجاه دلار. بنابراین ما از خیرش گذشتیم چون نه زمانش را داشتیم و نه پولش را. اما از دور زیبایی اش را تحسین کردیم. تازه مقصد ما آبشار های سیپی بود بنابراین پس از خرید تخم مرغ و گوجه و نان و آب معدنی به راهمان ادامه دادیم. از امباله تا اقامتگاه کوهستانی ای که قرار بود در آن جا چادر بزنیم حدود یک ساعت و نیم راه بود چون مسیر پیچ در پیچ بود و باید آرام می راندیم. جاده ای پیچ در پیچ که ما را به جایی بالای کوه در مسیر آبشارها می رساند.

اقامت گاه را که پیدا کردیم، کوکوسبزی و سالادی را که درست کرده بودم و با خودمان آورده بودیم خوردیم. نه این که در اقامتگاه رستوران نبود، بیشتر برای این که قرار بود تا جایی که می شود همۀ کارهایمان را خودمان انجام دهیم. کجا ناهارمان را خوردیم؟! درست روبروی آبشاری که حدود صد متر ارتفاع داشت. منظره بی نظیر بود و بادی که به صورتت می خورد رطوبت آبشار را همراه داشت و ما چادرهایمان را درست روبروی آبشار بر پا کردیم. یعنی وقتی در چادرت را باز می کردی، اولین چیزی که می دیدی آبشار خروشان بود. هوا آن قدری سرد و ارتفاع آن قدر زیاد بود که پشه ای اطراف مان نمی دیدم پس با خیال راحت بدون استفاده از اسپری ضد پشه نشستیم به تماشا. تماشا و تماشا و سیر نمی شدیم واقعاً. از مدیر اقامت گاه خواستیم برای فردا راهنما در اختیارمان بگذارد تا ما را تا آبشار ببرد. نفری بیست و پنج هزار شیلینگ یعنی چیزی حدود شش دلار هزینۀ راهنما بود. تا چادر را بزنیم و کوله ها یمان را باز کنیم هوا رو به تاریکی رفت و همان جا زیر آسمان پر ستاره آتشی به پا کردیم و نشستیم به صحبت. همسفر که خوب باشد شب کوتاه است و صحبت بی پایان. گفتیم و شنیدیم و نوشیدیم تا پاسی از شب.

این اولین شبی بود که در اوگاندا توی چادر می خوابیدم. هیچ تصوری از کمپینگ نداشتم. خب باید اعتراف کنم اصلاً مثل اقامت در اتاق و خوابیدن روی تخت نیست. از نظر هزینه به هیچ عنوان با اتاق های توریستی قابل مقایسه نیست. برای اتاق باید حدوداً شبی هشتاد دلار هزینه کنی اما برای چادر نفری بیست و پنج دلار. حمام و سرویس بهداشتی بسیار تمیز بود و تنها دشواری اش این بود که اگر نیمه شب می خواستی از سرویس بهداشتی استفاده کنی باید از کیسۀ خوابت بیرون می آمدی و با چراغ قوه راه می افتادی و این وسط ها باید مراقب سرت هم می بودی که با خفاش های در حال پرواز برخورد نکنی. اما از نظر راحتی باید بگویم چادر را به اتاق ترجیح می دهم. صدای باد را داری، نور مهتاب را، حتی باران را اگر ببارد. من این ها را با هوای خفۀ اتاق به هیچ قیمتی عوض نمی کنم. شب اول تا به صدای باد عادت کنم کلی زمان برد اما شب دوم و سوم واقعاً راحت خوابیدم. البته توی کیسۀ خواب و با کلی لباس گرم. شب ها کنار آبشار واقعاً سرد بود. صبح پس از صبحانه ای جانانه (آناناس تازه، پشن فروت، هندوانه و موز، قهوه و تخم مرغ و نان تست و مربا و کلی چیزهای خوشمزۀ دیگر) آماده شدیم که به دیدار آبشار برویم. چهار ساعت پیاده روی و کوه پیمایی. هوا هم چندان آفتابی نبود و حتی می شد گفت از شانس ما ابری و خنک هم بود. از میان خانه های روستایی و مردم محلی می گذشتیم. چیزی که در محیط های روستایی همه جای اوگاندا بیشتر به چشم می آید: کار مشقت بار زنان از باربری گرفته تا شخم زدن زمین و تعداد زیاد بچه است. هر روستایی به طور متوسط پنج بچه دارد البته بچه هایی که به قول ما شرعی باشند. راهنمای ما که نامش یاسین و مسلمان بود اطلاعات جالبی در اختیارم گذاشت. خودش سی و چهار ساله بود و چهار فرزند داشت. دختر بزرگش چهارده ساله بود و به گفتۀ پدر هر روز تا کوه الگان برای جمع آوری هیزم می رود و پای برهنه با پشته ای هیزم سنگین روی دوشش بر می گردد. هیزم را می فروشند تا کمک خرج خانواده باشد. در مسیر از این دختران نوجوان که زیر بار هیزم کمرشان خم شده بود و پایشان برهنه بود زیاد دیدم. یاسین از من پرسید فکر می کنی می توانی این قدر هیزم را دو ساعت روی پشتت با پای برهنه حمل کنی؟ در پاسخ فقط نگاهش کردم. معلوم است که نه. این جا زنان به سن سی و پنج سالگی که می رسند شکل و شمایل زنان پنجاه ساله را دارند. دختران پیش از ازدواج اغلب عاشق می شوند و بچه دار می شوند که یعنی وقتی بیشتر از دوازده سیزده سال ندارند. این مساله چیزی بسیار عادی است و خانوادۀ دختر و پسر با هم صحبت می کنند و اگر توافق کنند دو جوان با هم ازدواج می کنند اگر نه که خانواده ها مشورت می کنند تا فرزندی که به دنیا می آید نزد چه کسی بماند و بعد هم دختر دوباره به زندگی عادی بر می گردد یا ازدواج می کند. دو قبیله ای که در منطفۀ سیپی زندگی می کردند رسم و رسومات خاص خودشان را داشتند. زبانشان کاملاً با هم فرق دارد اما به گفتۀ یاسین سالیان درازی در کنار هم زندگی کرده اند و با هم کنار امده اند. در مسیر آبشار پسرانی را می دیدم که دامن های گل گلی پایشان بود. از یاسین پرسیدم ماجرا چیست و جواب چنین بود: بنا بر رسم دیرینۀ این قبایل (تخمین زده اند که بیش از دو میلیون سال پیش در این مناطق انسان زندگی می کرده است) هم دختر و هم پسر را در سنین بین پانزده تا بیست سالگی ختنه می کنند. این مساله ربطی به اسلام و مذهب ندارد. بلکه به نشانۀ بلوغ این کار را می کنند. و پسر و دختر می توانند پس از ختنه شدن ازدواج کنند. حالا به دستور رئیس جمهور ختنۀ دخترها ممنوع است (که مخفیانه هنوز انجام می شود) اما ختنۀ پسرها با کلی مراسم جانبی هنوز رواج دارد. پس اگر به این منطقه سفر کردید و کلی پسر جوان دیدید که دامن های گل گلی پایشان است تعجب نکنید. یادتان هست که گفتم بچه هم زیاد می بینید! این جا پسرها و دختر ها خیلی زود ازدواج می کنند و فرزند برایشان به نوعی نیروی کار هم محسوب می شود. پس تعجبی ندارد که از کنار هر خانه ای بگذرید بیش از ده بچه می بینید. صحبت خانه شد. شاید بهتر باشد تصویر دقیق تری از خانه در این منطقه بدهم. خانه یعنی یک اتاق تقریباً شش هفت متری که با گل و چوب درست شده و سقفش را با کاه و توفال پوشانده اند. از آب و برق خبری نیست و دستشویی یعنی چاله ای روی زمین که معمولاً کنار طویله ساخته شده است. هیچ یک از خانه هایی که در مسیر سیپی دیدم برق نداشتند و همین طور آب لوله کشی. مردم برای شستشو و آب آشامیدنی مسیری طولانی را تا آبشار طی می کنند و در ظروف پلاستیکی زرد رنگ بیست لیتری آب بر می دارند. سه آبشار در منطقۀ سیپی وجود دارد که بزرگ ترین آن ها حدود صد متر ارتفاع دارد. وقتی به کوچک ترین آبشار رسیدیم زنان و دختران زیادی را مشغول شستن لباس دیدم و فرزندان کوچکِ برهنه شان کنار رود منتهی به آبشار منتظر نشسته بودند و با تعجب به ما نگاه می کردند. راستی تا یادم نرفته بگویم که این جا با هر اوگاندایی برخورد کنی سلام و احوال پرسی می کنند و بعد هم می گویند پولم کو؟ حتی اگر بخواهی عکس بگیری ممکن است بخواهند پول عکس را بدهی. اگر وارد منطقۀ سرسبزی بشوی و بخواهی بنشینی و از منظره لذت ببری احتمالاً یکی از همین پسران دامن پوش می آید و می گوید باید هزینۀ ورود را بپردازی!

آبشار کوچک را که رد کردیم به آبشار وسطی رسیدیم که هفتاد متر ارتفاع داشت. اطرافش پر از گل های صورتی بود و چنان خنک بود که حس می کردی دلت می خواهد کنار این قدرت عظیم لحظه ای بنشینی و نشستنت تا ابد طول بکشد. کمی آن طرف تر از آبشار در مسیری سر بالایی به درختی برخوردم که گل های زنگوله ای صورتی و سفید داشت. گل هایی که هر کدام اندازۀ یک کلاه بود. نمی دانم کدامتان کتاب صد سال تنهایی مارکز را خوانده اید ولی اگر خوانده اید لابد یادتان هست که همه چیز یک جور عجیبی بزرگ تر از حد معمول بود. مثلاً برگ درختان موز یا گل های غول آسا. آن موقع من تصور می کردم همه اش ناشی از تخیل نویسنده است اما حالا می بینم که هر چیز غیرممکنی می تواند واقعیت داشته باشد.

راهنما ما را از مسیر مشخصی از بالای آبشار به کنار و بعد روبروی آن هدایت کرد. پشت آبشار غاری بزرگ قرار داشت که یاسین می گفت عبادتگاه و محل قربانی بوده است. پیش از آمدن به سیپی خوانده بودم که این جا غارهایی است که نقاشی های درونش قدمتی دو میلیون ساله دارند اما یاسین از آن ها بی خبر بود. می گویند هزاران سال پیش انسان هم در این غارها و در مراسم شان قربانی می کردند. در اوگاندا به نیروی جادو اعتقاد عجیبی دارند و درمانگر ها کارشان برپا کردن مراسم آیینی و معالجۀ بیماران از طریق قربانی و گیاهان دارویی است. پس در هر منطقه یک درمانگر هم وجود دارد. یاسین می گفت این روزها فقط حیوانات را قربانی می کنند اما من از خیلی ها شنیده ام که هنوز از بچه های بسیار کوچک که هنوز بدنشان کاملاً سالم و دست نخورده است برای معالجه یا باطل کردن طلسم استفاده می کنند. بگذریم مسیر را ادامه دادیم و به غار پشت آبشار رسیدیم. نمی دانم چه طور می شود توصیفش کرد اما شاید فقط در فیلم های هالیوودی چنین تصاویری ببینید. آدم حس می کند قدم در اعماق تاریخ گذاشته است.

نیمی از راه را آمده بودیم و حالا باید به سوی بزرگ ترین آبشار می رفتیم. بالارفتن و پایین آمدن از سراشیبی های زیبای این کوه چندان سخت نبود. حس می کنم طبیعت این مناطق با مردم مهربان تر و بخشنده تر است. همه جا درخت موز وجود دارد و انگار هیچ کس اینجا از گرسنگی نخواهد مرد. از دوستی شنیدم که می گفت به همین دلیل است که مغز انسان هایی که در این جا زندگی می کنند در طول تاریخ به نسبت انسان هایی که در جغرافیای دشوار و پر از سختی بوده اند کمتر رشد کرده است. چون این ها هیچ نیازی برای یافتن آب و غذا حس نمی کردند و کافی بوده دست دراز کنند و موزی بچینند و بخورند. برای یافتن آب هم نیازی به کندن چاه نمی دیدند. حرفش البته با چیزی که می بینم جور در می آید.

یاسین می گوید برای دیدن آبشار بزرگ باید از کوه پایین برویم تا از کنارش رد شویم. پس چنین می کنیم و به دنبال یاسین خوش رو و خوش صحبت سراشیبی های کوه را پایین می آییم. برایم جالب است که ما با کفش کوه و عصا باز هم مراقب و نگران همۀ مسیر را می پیماییم اما یاسین کفشی پارچه ای با کف صاف به پا دارد و این در حالی است که خیلی از محلی هایی که از کنارمان رد می شوند پا برهنه اند.

بالاخره پس از یک ساعت از کنار آبشار زیبای سیپی سر در می آوریم و پس از خوردن جرعه ای آب به تماشای زیبایی اش می نشینیم. این همان آبشاری است که چشم انداز اقامتگاهمان است و حالا آن را از روبرو و بسیار نزدیک تر می بینیم. زیبایی اش وصف ناپذیر است. در ایران هم آبشار بسیار است و هر کدام زیبایی خاص خودش را دارد اما طبیعت این قاره انگار تکه ای جدا شده از زمین است. انگار ربطی به سیارۀ زمین ندارد.

تا یادم نرفته بگویم که این جا بر خلاف سایر قسمت های اوگاندا میمون یا خیلی کم است یا اصلاً نیست. اما تا دلتان بخواهد بز و گاو و حیوانات اهلی دیده می شود.

ما از هفت صبح راه رفتیم و ساعت دوازده و نیم به اقامتگاه می رسیم. از یاسین تشکر می کنیم و او هم پس از دریافت پولش خوشحال و خندان از ما جدا می شود.

ناهار را خودمان روی آتش می پزیم. پاستا و سبزیجات و قارچ که همه را از کامپالا آورده ایم. در اقامتگاه های توریستی همه چیز به دلار حساب می شود. یعنی این جا برای یک بطری کوچک آب معدنی باید یک دلار بدهی. برای هر نوشابه دو دلار و یک وعده غذای معمولی ده دلار. پس ما سعی کردیم حتی آب آشامیدنی را با خودمان ببریم و تا جایی که می شود خودمان غذا درست کنیم.

از سرآشپز پرسیدم که به غیر آبشار چیزِ دیدنی وجود دارد یا نه. وقتی پاسخ را شنیدم بدون اغراق کم مانده بود شاخ در بیاورم. بازدید از مراسم ختنه! یعنی نفری بیست دلار بدهی و بروی مراسم ختنه را ببینی آن هم ختنۀ یک پسر بیست ساله را. همان لحظه وقتی در بهت و تعجب به سرآشپز که البته همه کارۀ آن جا بود نگاه می کردم پنج توریست هلندی از راه رسیدند و گفتند برای فردا می خواهند مراسم ختنه را ببیند و پولش را پرداخت کردند. اصلاً آمده بودند که فقط همین مراسم را ببینند و فردا صبح هم برمی گشتند کامپالا. سرآشپز می گفت یکی از منابع درآمد مردم همین مراسم است و کلی هم متقاضی دارد. خب من نمی توانستم تصور کنم که چه چیز این مراسم دیدنی است. از رقص و آوازش که بگذریم، یعنی از چه چیز این مراسم می خواستند عکس بگیرند!! اتفاقاً وقتی هم که هلندی ها از مراسم برگشتند من توی رستوران بودم و با گوش های خودم شنیدم که می گفتند چقدر عالی بوده و تا به حال چنین چیزی در عمرشان ندیده بودند.

حرف سرآشپز شد! این را که می گویم فقط در حد شنیده هایم است و هیج از صحت آن اطلاعی ندارم. قرار بود سرآشپز یک وعده شام برایمان بپزد و وقتی از او پرسیدیم در فهرستش چه چیزی دارد بعد از مرغ و ماهی و استیک گفت که آدم هم خوب بلد است کباب کند! این حرفش را طبعاً به شوخی برداشت کردیم و امیدوارم که شوخی هم باشد اما پس از سفر از یکی از دوستانی که هجده سال است در اوگاندا زندگی می کند شنیدیم که اطراف امباله قبایل آدمخوار هم پیدا می شود. ما که ندیدیم و فقط شنیدیم. شما هم فقط بشنوید و باور نکنید و اگر قصد سفر به این مناطق را دارید هیچ تردید نکنید!!

یکی دیگر از جاذبه های منطقۀ سیپی مزارع قهوه است. یعنی باز هم باید نفری بیست دلار بدهی و بروی مزارع قهوه و شیوۀ سنتی بو دادن و مراحل آماده سازی آن را ببینی و آخرش هم یک فنجان قهوۀ تازه مهمان آن ها باشی. ما به خرید چند بسته قهوۀ تازه از زنان بیوه قناعت کردیم. قهوه ای که تمام طول راه رایحه اش در ماشین حالی به حالی مان می کرد.

پس از سه شب اقامت در سیپی به سوی کامپالا بازگشتیم و قرار شد دو شب را در اقامتگاه دیگری نزدیک رود نیل در شهر جینجا سپری کنیم. جینجا با کامپالا سه ساعت فاصله دارد و از آن جایی که نزدیک رود نیل است پر از مراکز تفریحی و اقامتگاه است و خب قیمت ها هم بسیار پایین تر از منطقۀ دورافتاده ای مثل امباله است. هر چه از پایتخت دورتر باشی قیمت کمپ ها و اقامت گاه ها هم گران تر است البته این به میزان تجمل اقامت گاه هم بستگی دارد. خب به قول ما فارسی زبان ها هر چه قدر پول بدهی آش می خوری. پیش از رفتن به کمپ، ناهار را در یک رستوران هندی در جینجا خوردیم. تند بود اما انگشتانت را هم می لیسیدی. هندی ها همه جای اوگاندا یا رستوران دارند یا سوپرمارکت. حتی در دورافتاده ترین نقاط.

کمپی که از قبل رزرو کرده بودیم درست کنار رود نیل بود. نفری شش دلار بابت هر شب چادر زدن. کنار چادر ما دختر و پسر سوئدیِ بسیار جوانی بودند که داشتند با دوچرخه کل کشورهای شرق آفریقا را می دیدند. هر دو بیش از بیست سال نداشتند و حسابی به آن ها حسودی ام شد. بیست ساله باشی و این قدر از خودت اختیار و اراده داشته باشی که بتوانی همراه دوستت سوار بر دوچرخه آفریقا را بگردی! من در بیست سالگی فقط به این فکر می کردم که چطور پولی پس انداز کنم که کتاب بخرم.

رستوران این کمپ یکی از باحال ترین رستوران هایی بود که تا به حال دیده بودم. صاحب این کمپ مردی سفید پوست و جا افتاده اهل آفریقای جنوبی بود. نان مصرفی رستوران از نان صبحانه گرفته تا همبرگر را خودشان می پختند. دو تا سگ پا کوتاه بانمک و یک سگ پیر پا بلند و زردمبو هم داشت که دائم خواب بود. خب این تنها شیوه ای است که می توانم سگ ها را توصیف کنم چون از نژاد سگ ها اطلاعاتی ندارم. این آقای صاحب کمپ دوستی ایرلندی داشت که درست شبیه وایکینگ هایی بود در کارتون ها و فیلم ها دیده ایم. همۀ کمپ پر بود از آدم هایی که انگار از هفت دولت آزاد بودند. راحت و رها.

روز اول برای دیدن پرنده های زیبا و غروب رود نیل قایق گرفتیم و تا غروب روی رود نیل بودیم. انواع و اقسام پرنده دیدیم که هر کدام یک دنیا زیبایی بود. سر راهمان با قایق از کنار سوسمارهای آبی و غارهایی که هنوز هم عبادتگاه و محل قربانی اند گذشتیم. یکی از غارها که قایقران از نزدیک به ما نشان داد و پرسید می خواهیم داخلش را ببینیم، پر بود از خفاش. هیچ یک از ما جرئت نکردیم پایمان را توی غار بگذاریم و فقط از دور نگاه کردیم. به نقل از راهنمایمان هنوز هم مراسم آیینی با طبل و ساز و آواز در این غار برگزار می شود. به کمپ که بازگشتیم آسمان ارغوانی بود و خورشید داشت چهره اش را پشت کوه های دوردست مخفی می کرد. حسابی گرسنه ام شده بود.

از آن جایی که غذای رستوران خیلی ارزان و خوب بود، پخت و پز را کنار گذاشتیم تا مثل بقیه بی خیال روبروی رود نیل لم بدهیم و از هوای خنک و مه آلود لذت ببریم.

از مواهب این رستوران موسیقی بسیار خوب و فضای بسیار صمیمی اش بود. صاحب کمپ، همان آقای سفیدپوست آفریقای جنوبی با لهجۀ غلیظ انگلیسی اش با همۀ مهمان ها سلام و احوال پرسی می کرد و همه را به نوشیدنی دعوت می کرد. خلاصه نه فقط ما بلکه همه کلی با او کیف شان کوک بود و البته که هم غذای بیشتری سفارش می دادند و هم نوشیدنی بیشتر.

شب اول در این اقامتگاه سرد و بارانی بود اما منظره ای که صبح انتظارمان را می کشید چنان دیدنی بود که به سرمایش می ارزید. خوبی چادر این است که نهایتاً تا هفت صبح بیشتر نمی توانی بخوابی. من که سحر خیز هم هستم شش صبح با صدای چهچه پرندگان بیدار می شوم. روبروی رود نیل می نشینم، لیوان قهوه ام دستانم را گرم می کند و مه را در هوا می بینم که مثل بارانی ریز به صورتم می خورد. رود را هم مه فرا گرفته و تا خورشید بالا نیاید این پرده کنار نمی رود. از لابلای ابر و مه که سطح زمین و رود را نوازش می کند، قایق ماهیگیرهایی را می بینم که آرام و بی صدا روی آب شناور اند.

امروز را فقط به استراحت می گذرانم و کتاب می خوانم. قرار نیست کار دیگری بکنم. فقط نفس می کشم و لذت می برم. شب آخر هم در رستوران مهمانی برپاست و صاحب کمپ باز هم همه را به نوشیدنی دعوت می کند و جز صدای خنده هیچ چیز نمی شنوی.

از بامزگی های کمپ میمون هایی بودند که خیلی خودمانی همه جا رفت و آمد داشتند. یعنی اگر یک لحظه غافل می شدی یا وسایلت را می بردند یا میوه و غذایت را. گاهی حتی از کنارشان رد می شدم، به همین نزدیکی.

شب آخر اشتباه بزرگی از من سر زد و آن هم این بود که سگ پا کوتاه را بغل گرفتم و نوازش کردم. فکر می کنید چه اتفاقی افتاد؟ شب توی چادر کک به جانم افتاد و تازه وقتی هوا روشن شد دیدم که از نوک پا تا شکمم جای گزیدگی است و وحشتناک می خارید.

صبح پس از صرف صبحانه چادرهایمان را جمع کردیم و آمادۀ بازگشت شدیم. کل هزینۀ اقامت و چند وعده غذا و نوشیدنی مان شد نفری صد و بیست و پنج هزار شیلینگ یعنی چیزی حدود نفری 33 دلار. مسیر بازگشت آن قدر ترافیک بود که سه ساعت تبدیل شد به شش ساعت. خلاصه پس از شش ساعت رسیدیم کامپالا تا به روال عادی زندگی بازگردیم. سال دیگر همین موقع وقت کریسمس و سال نو2020 احتمالاً مشغول نوشتن ماجراهای سفری جدید در کشور دیگری هستم و این سفر خداحافظی زیبایی با اوگاندا بود.

یادتان نرود وقت سفر مثل من اینستاگرام و فیس بوک را کنار بگذارید و موبایل را فقط برای گرفتن عکس دستتان بگیرید. لذت سفر چندین برابر می شود.

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:42

صفحه بندی