خرید بک لینک

بله...داشتم می گفتم که نگهداری گربه خیلی هم راحت نیست و حتی یه جاهایی تبدیل به کابوس شبانه آدم می شود. باور کنید.

گربه اگر قرار است دست آموز شود، البته گربه های من آتش به اختیار عمل می کنند و همچین هم دست آموز نیستند، باید سالی یک بار واکسن بزنند و هر دو ماه قرص دفع کرم بخورند. این فقط در حالت نرمال و طبیعی آن است. گربه ممکن است قارچ بگیرد. قارچ خوراکی نه البته. بیماری قارچی که روی بینی و گوش و دست هایشان می افتد و زخم ایجاد می کند. در این صورت باید هر روز دنبال گربه تان مثل من بدوید و پماد بمالید و سر ساعت قرص انتی بیوتیک بهش بدهید. آن هم با هزار کلک و جنگولک بازی. یا ممکن است با گربه وحشی همسایه درگیر شوند و خودشان را زخمی کنند و مجبور شوید عین بچه بالا سرش بنشینید و غصه اش را بخورید و دکتر بیاورید بالا سرش و کلی خرج دوا و درمانش کنید. ممکن است غذایش به معده اش نسازد یا مارمولک و ملخ بخورد و حساسیت ایجاد کند و معده اش زخم شود و نیاز به تزریق انتی بیوتیک و دارو داشته باشد.

یا اصلا ممکن است بزند به سرش و یکی دو شب نیاید خانه و تا صبح خواب ببینید مرده یا بلایی سرش آمده. همۀ این ها برای نظافتچی من، مارگارت مضحک و حرص درآور است. شده که زیر لب غر بزند و حتی به من اعتراض کند که خرج دوا و درمان این گربه از دو بچه من بیشتر است. جز اینکه خجالت بکشم کاری از دستم بر نمی آمد. واقعاً عرق سرد روی بدنم می نشست وقتی نگاه ملامت بار مارگارت را می دیدم. حق داشتند البته اما منِ نگون بخت یک دل نه صد دل عاشق و شیفتۀ این دو بی زبان هستم. در آفریقا سگ یا برای محافظت و نگهبانی است یا توی خیابان ها ول می چرخد و خودش از پس غذایش بر می آید. کم اوگاندایی دیده ام که بخواهد به گربه نگاه محبت آمیزی داشته باشد. این جا مردم با طبیعت و حیوانات هماهنگ عمل می کنند. و اگر از حق نگذریم ما موزونگوها اکوسیستم گربه ها و به طور کلی حیوانات را دست کاری کرده ایم و از حالت طبیعی خارجش کردیم.

راستش این ها را می گویم ولی ته دلم به آن ها اعتقاد ندارم. نمی توانم به گربه ها بی مهری کنم. نه که فقط به گربه ها، به همۀ حیوانات.

بگذریم، از دردسر های گربه داری برایتان گفتم اما در عوض گربه هم می رود و از توی باغ و حیاط برایتان موش و ملخ و مارمولک هدیه می آورد و می اندازد جلوی پایتان تا تشویقش کنید. یا اگر خیلی به شما لطف کند می نشیند کنارتان و دستتان را با زبان زبرش می لیسد تا یاد بگیرید چطور باید تیمارش کنید. گربه ناز و غمزه زیاد دارد حالا می خواهد توی اوگاندا باشد یا توی ایران خودمان. چنان خودش را توی دلتان جا می کند که اختیار از کف می دهید.

برای من که دل به گربه ها داده ام ( حتی رفتم و با این سن و سالم کتاب های داستانی برای ردۀ سنی نوجوانان پیدا کرده ام که ترجمه کنم تا یادشان بدهم با گربه مهربان باشند، اسم کتاب هم گربه شدن بود، این را گفتم که میزان سرسپردگی ام را به گربه ها بدانید) اینکه توی آفریقا گربه ها را می خورند اصلاً توی کتم نمی رود. این بی نواها حتی گوشت به تنشان نیست. اما طبق اخبار رسیده گرسنه که باشی به خفاش و گربه و سگ رحم نمیکنی.

بی دلیل نیست که ملخ اینجا برای اوگاندایی ها مثل چیپس و تخمه برای ما ایرانی هاست. برای برخی ها این تنها پروتئین ارزان قیمت است. خب، از چیپس و پفک که بهتر است (من این طور فکر نمی کنم فقط برداشت مردم این جا را گفتم)

سر خیابان و چهارراه ها در سطل های پلاستیکی دست فروش ها ملخ سرخ شده تعارفت می کنند و اگر رو برگردانی با تعجب نگاهت می کنند.

به نظر من پس از ورود موزونگو ها به آفریقا زندگی روی خوشش را به برخی گربه های خوش شانس نشان داد.

چرا راه دور برویم. یکی از دوستان ایرانی من اینجا پنج گربه دارد که زندگی شان کم از شاهزاده ها ندارد. این دوست عزیز از قضا رستوران دارد و گربه هایش در ناز و نعمت پروار شده اند و هیکلی بهم زده اند. گربه های من در مقایسه با آن ها گربۀ پرورشگاهی محسوب می شوند.

حالا که دارم اینجا را ترک میکنم فکر و خیالم شده اینکه پس از من چه بلایی بر سر این فسقلی ها می آید. شاید بی راه نمی گویند برخی که باید بگذاریم گربه از پس کارهایش بربیاید و محتاج انسان نباشد برای غذا.

به هر حال گمان نکنم دیگر گربه نگه دارم. چون دل حساسم تاب و توان جدایی ندارد.

این داستان شاید ادامه داشته باشد...

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:42

صفحه بندی