در خودت جمع شده ای به سان کودکی در زهدان
هر از گاهی ناله ای می کنی
نگاهت می کنم
شرم می کنم
نگاهم را می دزدم
طاقت دیدنت را ندارم
در این حال و روز
انگار جسمت از زیر زمین لرزه ای هشت ریشتری بیرون آمده
شکمت، گوشت بازوهای سفیدت
صورتت، صورت آویزان و چروکیده ات
همه چیزت رقت آور است
همه چیزت اشکم را در می آورد
چطور می شود طاقت آورد خوابیدت را این گونه در دردی هزار ساله
هزار سال است که خوابیده ای
هزار سال است که منتظرم
و تو فقط ناله می کنی
نه برای شکوفه های گیلاس بهاری چشمانت را باز می کنی
نه برای آفتاب گرم تابستانی
نه برای عشق
عشق در تو مرده است حتماً که جز ناله نوایی از درونت نمیشنوم
لابد نه مهتاب دلت را نرم می کند نه نسیم
همان به که بخوابی
با هزار لایه درد
از پی هزاران سال
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۶ساعت 17:19  توسط سولماز دولت زاده |
برچسب:
نویسنده: فاطمه میرزایی