خرید بک لینک

بر فراز آسمان

از بازار اواینو تا مسجد حدود بیست دقیقه پیاده روی بود. کم کم داشت صدای همراه تنبلم که با اصرار من متقاعد شده بود همراهم بیاید در می آمد. نزدیک ظهر بود که رسیدیم درب ورودی مسجد. منارۀ بلند و تنهای مسجد کنار ساختمان اصلی خودنمایی می کرد. پس از پرداخت ورودی دامنی بسیار بلند و مقنعه ی بسیار تنگ و گل گلی دادند دستم تا بتوانم وارد مسجد شوم. صورتم شده بود عینهو گوجه فرنگی آب لمبو شده و مقنعه از هر طرف به صورتم فشار می آورد. راهنمای مسجد همراهمان آمد و همین که حیاط مسجد را به سوی ساختمان اصلی طی می کردیم توضیح داد که این مسجد زیباترین مسجد دنیا است، اینجا صدای شوهرم درآمد و گفت باید بیایی و مساجد ایران را ببینی تا زیبایی این مسجد در نظرت محو شود. راهنما که حسابی بهش برخورده بود لب فرو بست و تا به ساختمان اصلی رسیدیم دیگر حرفی نزد. حدود بیست پله را طی کردیم تا به ایوانی وسیع رسیدیم و درب های چوبی منبت کاری شده به رویمان باز شد. کفش هایمان را در آوردیم. صحن مسجد بزرگ بود و با فرش و چهلچراغ و پنجره های رنگی تزیین شده بود. راهنما توضیح داد که ساخت مسجد در سال دو هزار و شش تکمیل شده و گنجایش پانزده هزار نمازگزار را دارد. که حدود چهار هزار نفر هم می توانند در حیاط و ایوان گنجانده شوند. که کلنل قذافی این مسجد را برای رفاه حال مسلمانان به اوگاندا هدیه کرده و مسجد بر فراز یکی از بلند ترین تپه های کامپالا به نام تپه کامپالا و در قسمت قدیمی شهر واقع شده است. اما چیزی که نظر هر بیننده ای را جلب می کرد منارۀ بلند مسجد بود که با آسمان خراش فرقی نداشت. به هر حال وارد ساختمان شدیم. اینجا مثل ایران زن و مرد را از هم جدا نمی کنند و زن و مرد می تواند با هم وارد مسجد شوند. همانطور که حدس زده بودم مسجد به چشم من که در ایران بزرگ شدم و اصفهان را با ساختمان و مساجد زیبایش دیده ام چیز چشم گیری نداشت. گنبد مسجد از داخل زیبا بود اما آنچه در ایران داریم چیز دیگری است. قابل مقایسه نیست. بنا شد از مناره بالا برویم و منظره شهر را از آن بالا ببینیم. مناره پنجاه متر و نیمی را با قیافه عصبانی همراهم بالا رفتیم و هر دو به نفس زدن افتادیم. اما ارزشش را داشت. منظره شهر از بالا فوق العاده بود. کامپالا شهری است بر فراز تپه های کنار هم. وقتی انگلستان اوگاندا را مستعمره خود اعلام می کند از این منطقه که سرتاسر تپه، چمنزار و پر از آهو و گونه های مختلف حیوانات بوده به عنوان شکارگاه استفاده می کند و آن را تپه های ایمپالا[1] می نامند. کم کم محلی ها آن را کامپالا نامیدند یعنی محل ایمپالا و این نام بر روی این شهر تپه ای باقی می ماند. البته الان دیگر چیزی از ایمپالاهای زیبا باقی نمانده و هر چه بوده و نبوده از بی کفایتی حاکمان اوگاندا به غارت انگلیسی ها رفته. تنها چیزی که از کامپالا مانده تپه های سرسبز و ساختمان است. و تا دلتان بخواهد ابرهای رویایی. یادم هست سال ها پیش سفری داشتم به جواهر ده در شمال ایران. ابرهایی که آن جا دیدم بی شباهت به ابرهای اوگاندا نیست. دلم نمی خواست از بالای مناره پایین بیایم. می خواستم بنشینم و غروب را از همین بالا نگاه کنم. راهنما گویا عجله داشت یا زمان برای من زود می گذشت از این بالا، نمی دانم اما هر چه بود دلم می خواست بپرم و یکی از آن ابرهای فشردۀ خیلی سفید را بغل کنم و رویش خوابم ببرد. پایین که می آمدیم هر دو خوشحال بودیم. تجربه بی نظیری بود.

سامانتا کنار ورودی در نشسته بود تا بقیه شهر را نشانمان دهد. قرار بود کاخ پادشاه را ببینیم اما پیش از اینکه به سوی کاخ برویم پیشنهاد کرد استریت فود معروف اوگاندا را امتحان کنیم. نمی دانم چه معادلی می توانم در فارسی برایش پیدا کنم اما بیراه نیست اگر بگویم غذای گوشه خیابان. خورشید وسط آسمان بیرحمانه تازیانه اش را به زمین می کوبید و ما هم سه ساعت پیاده راه رفته بودیم و خسته و گرسنه بودیم پس پیشنهاد سامانتا را با دل و جان پذیرفتیم. پیش به سوی رولکس.



[1] Impala آهوی آفریقایی

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:42

صفحه بندی