خرید بک لینک

یه جایی گیر افتاده بودم.یه عده رو میشناختم یه عده غریبه بودن. سر در نمی آوردم کجاست. انگار با پای خودم از سر کنجکاوی رفته بودم اونجا. یه طور عجیبی جسارت و قهرمان بازی در من طغیان می کرد که هیچ سابقه نداشت. همۀ ما رو گله ای ریختن توی یه جایی مثل کمپ یا زندان. همه چی بود و هیچی نبود. نباید حرف می زدیم یا به غیر از جایی که بهمون گفته بودن بایستیم جای دیگه ای می رفتیم.یه جایی توی اتاق دیدم یه تعداد سی دی موزیک چیدن روی میز .رفتم سمتش. اما سریع برم گرداندم و گفتن همون جایی که هستی بمون. گیج شده بودم و خنده های عصبی میکردم. چند روز گشنگی کشیده بودیم. دیدم همراهام یه ذره غذایی که روی زمین ریخته رو دارن میلیسن. یکی شون یه دوست خیلی قدیمی بود با موهای بور کرده که آنقدر همیشه فیس و ادا داشت باورم نمی شد داره زمین میلیسه.

یه چیزی مثل سوپ بود. دور دهنش کثیف شده بود.

برامون ویدئو های انگیزشی میگذاشتن.

الان یادم نیست چی بود. انگار یه عده آدم مهم هم بودن که برا تماشا اومده بودن. شاید یه پروژه ای چیزی بود.

کم کم دیدم یه جورایی شبیه باغ وحشه یعنی ما که آدم بودیم رو برای تماشا گذاشته بودن. دیدم دارم دوش میگیرم. شب بود اما یه دفعه پرده حموم رو دادم کنار دیدم کلی آدم دارن تماشام میکنن. همه چادری بودن. یه طوری نگاه می کردن که انگار دارن مطالعه مون می کنن و براشون عجیبیم. آخرین نسل از آدم هایی که جسارت دارن یا طغیان گرن یا زیاد تر از کپنشون حرف می زنن.

انگار تازه فهمیدم تو چه مخمصه ای گیر افتادم. لباس پوشیده نپوشیده زدم بیرون. دم در یکی اسکورتم می کرد. هرجا می رفتم می اومد. چند تا زن چادری شبیه عربا دنبالمون راه افتادن. اونکه اسکورتم می کرد تاکید کرد حرف نزنم. پرسیدم اینا چیه دستشون چی آوردن برامون. گفت هدیه. گفتم یعنی صدقه؟جواب نداد. یه دری رو باز کرد و از پشت در یکی از همراهای دیشبم رو دیدم که حالا فقط تنه داشت و پا نداشت. نگاه کردم دیدم پاهاشو بریدن جاش چرخ گذاشتن. گفتم چه بلایی سرت اومده جواب نداد. دیدم پشت سرش همه همین وضع رو دارن فقط من بودم که هنوز از در رد نشده بودم. اونکه اسکورتم می کرد اشاره کرد برم تو. مردد بودم. چند قدم رفتم عقب. گفتم این چه مسخره بازیه. من که نیومدم اینجا پاهام رو ببرین جاش چرخ بذارین. گفت حرف زدن ممنوع! فقط قبول کن. پسر این رو که گفت با یه سرعتی که توی فیلم های علمی تخیلی فقط می شه دید شروع کردم به پرواز. منتها پشت سرم یه لشکر از اون آدم اسکورتی ها از همونا که مسئول باغ وحش بودن در حرکت بودن. الان بیدار شدم. ولی هنوز در حال پروازم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۶ساعت 17:9&nbsp توسط سولماز دولت زاده |

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: دوشنبه 15 آبان 1396 ساعت: 11:36

صفحه بندی