خرید بک لینک
آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «قسمت دوم» را در ادامه بخوانید.طبق برنامه نه صبح از راننده سازمان خواستیم که ما را دم درب پست مرکزی کامپالا پیاده کند تا سامانتا را ببینیم. کمی همان اطراف قدم زدیم تا سامانتا رسید. پیدا کردنش کار سختی نبو یا شاید هم پیدا کردن ما کار سختی نبود. بهتر است همین حالا برایتان بگویم موزونگو یعنی چه. موزونگو به کسی می گویند که بی هدف پرسه بزند. بنابراین سیاه پوست ها به همه سفیدپوست ها موزونگو می گویند. چون اعتقاد دارند هیچ آفریقایی بی هدف قدم نمی زند تا پرنده ها را نگاه کندادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:25

آنچه تاکنون درباره «قسمت سوم» منتشر شده است را در ادامه بررسی می‌کنیم.بازار اواینوآنقدر سرگرم تماشای شهر و آدم ها بودم که متوجه آفتاب نبودم. فقط گاهی حس می کردم پشت گردنم و روی کتفم می سوزد. اما فکر نمی کردم جدی باشد. پایان سفر متوجه می شوید چه بلایی سرم آمد. مقصد بازار اواینو بود و حس می کردم هر لحظه به قلب شهر نزدیک می شویم. خیابان ها همه سراشیبی بود. انگار دائم همه چیز به عمقش نزدیک می شد. جای سوزن انداختن نبود. مغازه های درب و داغان و فروشنده های دوره گرد همه جا بودند. روی همه چیز خاک نشسته ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:25

گزارشی از مهم‌ترین نکات مربوط به «قسمت چهارم».بر فراز آسماناز بازار اواینو تا مسجد حدود بیست دقیقه پیاده روی بود. کم کم داشت صدای همراه تنبلم که با اصرار من متقاعد شده بود همراهم بیاید در می آمد. نزدیک ظهر بود که رسیدیم درب ورودی مسجد. منارۀ بلند و تنهای مسجد کنار ساختمان اصلی خودنمایی می کرد. پس از پرداخت ورودی دامنی بسیار بلند و مقنعه ی بسیار تنگ و گل گلی دادند دستم تا بتوانم وارد مسجد شوم. صورتم شده بود عینهو گوجه فرنگی آب لمبو شده و مقنعه از هر طرف به صورتم فشار می آورد. راهنمای مسجد همراهماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:25

آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «قسمت پنجم» را در ادامه بخوانید.رولکس و کاخ پادشاهدامن گل گلی و مقنعۀ تنگ را در آوردم و از مسجد زدیم بیرون. پنج شش دقیقه که پیاده رفتیم سامانتا کنار اجاقی زغالی ایستاد. منظورش از غذای معروف اوگاندا همین بود که می دیدم. مرد جوانی که به نظر می رسید نوزده بیست سالش بیشتر نیست عرق ریزان کنار اجاق گردی ایستاده بود و کنارش روی میز چوبی زهوار در رفته ای چند شانه تخم مرغ بود و روی تخم مرغ هایی که انگار همین الان از ماتحت مرغ بیچاره بیرون آمده بودند تعدادی گوجه. چند ظرف پلاسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:25

آنچه تاکنون درباره «قسمت ششم» منتشر شده است را در ادامه بررسی می‌کنیم.غذای محلی اوگانداخانۀ ما کمی آن طرف تر از محله ایست به نام "کابالاگالا" که مرکز بار و کازینو و غذاهای کنار خیابانی است. شب ها هم محل تردد خانم های به قول ایرانی ها "خوش نام" است که از ده شب به  بعد آفتابی می شوند. بارها پر می شود از آدم های سرگردان و بی هدف که یا اغلب واراجی می نوشند. واراجی مشروب الکلی محلی اوگاندا و بسیار ارزان قیمت است. یک شیشه یک و نیم لیتری واراجی به پول خودمان بیست هزار تومان می شود. جالب است بدانید اینجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:25

آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «در آسمان» را در ادامه بخوانید.ترجمۀ کتاب هایی از نویسندۀ جوان و موفق نیجریه ای، چیماماندا نگزی آدیچی سهم بسزایی در فهم و درک این فرهنگ برای من داشت. در کنار رمان ها و داستان های کوتاه آدیچی چند کتاب مستند و سفرنامه هم خواندم که راه را روشن تر و ذهنم را باز تر کردند. بیشتر شرایط اقتصادی و سیاسی مردم این کشور و سایر کشورهای آفریقایی را درک کردم و متوجه چراییِ تفاوت آن ها با سایر کشورها شدم. سفر و بخصوص زندگی در کشوری مثل اوگاندا باعث شد بینش متفاوتی نسبت به انسان بدسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:25

آخرین اطلاعات منتشرشده درباره «گربه های آفریقایی اوگاندایی، قسمت اول» را در ادامه بخوانید.و ابزار جادوگرها برای جادو و جمبل چیست؟! مطمئنم که خودتان در فیلم ها یا کتاب های داستانی دیده و خوانده اید که اعضای بدن حیوانات، بسیار در دیگ مخوف این جادوگرها دیده می شود. اما اینجا در اوگاندا فقط به اعضای بدن حیوانات برای جادو اکتفا نمی کنند. بچه های تازه به دنیا آمده که هیچ خش و خطی روی بدنشان نباشد برایشان حکم طلا را دارد. برای همین است که گوش نوزادان را بلافاصله پس از به دنیا آمدن سوراخ می کنند. و این ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:25

در این گزارش، تازه‌ترین اطلاعات درباره «آبشارهای سیپی و عجایبش» را می‌خوانید. کمتر از یک ماه دیگر از این سرزمین اسرار آمیز می روم و گمانم سفر به آبشار های سیپی آخرین سفری بود که در اوگاندا داشتم. تصمیم گرفتیم پیش از رفتن از این کشور، سفر به مرز کنیا و آبشارهایی را که شنیده بودم معابد بسیاری اطرافش هست تجربه کنیم. این بار به جای اقامت در کلبه یا اتاق های توریستی چادر را انتخاب کردیم. آن چه برای کمپینگ یا چادر زدن نیاز بود تهیه کردیم و زدیم به جاده. آبشارهای سیپی بیست کیلومتری شهری به نام امباله[1ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:25

در این گزارش، تازه‌ترین اطلاعات درباره «خداحافظی با اوگاندا و دیدار از فیلیپین» را می‌خوانید.پس از سه سال باید از همۀ چیزهایی که خرد خرد ساخته بودم دل می کندم، از دوستی ها، از گل و گیاه ها، از باغی که آن همه برای زیباتر شدنش زحمت کشیده بودیم، از آرامش عجیبی که تمام وجودم را انباشته بود و دست آخر از گربه هایم. دائم به خودم می گفتم تا نرفتم باید بیشتر به ابرها نگاه کنم، به ابرهای خوشگل و بی نظیر اوگاندا، به خودم می گفتم باید بیشتر توی ایوان خانه بنشینم و به گل هایم خیره شوم، یا بیشتر با گربه هایم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: سه شنبه 30 تير 1405 ساعت: 4:25

پشن فروت طبق برنامه نه صبح از راننده سازمان خواستیم که ما را دم درب پست مرکزی کامپالا پیاده کند تا سامانتا را ببینیم. کمی همان اطراف قدم زدیم تا سامانتا رسید. پیدا کردنش کار سختی نبو یا شاید هم پیدا کردن ما کار سختی نبود. بهتر است همین حالا برایتان بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:42

بازار اواینو آنقدر سرگرم تماشای شهر و آدم ها بودم که متوجه آفتاب نبودم. فقط گاهی حس می کردم پشت گردنم و روی کتفم می سوزد. اما فکر نمی کردم جدی باشد. پایان سفر متوجه می شوید چه بلایی سرم آمد. مقصد بازار اواینو بود و حس می کردم هر لحظه به قلب شهر نزدیکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:42

بر فراز آسمان از بازار اواینو تا مسجد حدود بیست دقیقه پیاده روی بود. کم کم داشت صدای همراه تنبلم که با اصرار من متقاعد شده بود همراهم بیاید در می آمد. نزدیک ظهر بود که رسیدیم درب ورودی مسجد. منارۀ بلند و تنهای مسجد کنار ساختمان اصلی خودنمایی می کرد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:42

رولکس و کاخ پادشاه دامن گل گلی و مقنعۀ تنگ را در آوردم و از مسجد زدیم بیرون. پنج شش دقیقه که پیاده رفتیم سامانتا کنار اجاقی زغالی ایستاد. منظورش از غذای معروف اوگاندا همین بود که می دیدم. مرد جوانی که به نظر می رسید نوزده بیست سالش بیشتر نیست عرق ریادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:42

غذای محلی اوگاندا خانۀ ما کمی آن طرف تر از محله ایست به نام "کابالاگالا" که مرکز بار و کازینو و غذاهای کنار خیابانی است. شب ها هم محل تردد خانم های به قول ایرانی ها "خوش نام" است که از ده شب به بعد آفتابی می شوند. بارها پر می شود از آدم های سرگردان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:42

این آخرین باری بود که از کامپالا و سرزمین زیبای اوگاندا به سوی کشورم ایران رفتم. حالا پس از سه هفته به اوگاندا برگشته ام و باید منتظر سفر هیجان انگیز دیگری باشم که همیشه آرزویش را در سر می پروراندم. خودم را همچون آلیس در سرزمین عجایب تصور می کنم با اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: فاطمه میرزایی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 15:42

صفحه بندی